بسم الله الرحمن الرحيم
السلام عليك يا حجت الله!
اي كه در علم و هنر پختهاي و خام نهاي سرّ سرسبزي عالم نه فقط «خامنه»ا ي
تو لسان الحق و محتاج ني و خامه نهاي جان ما باد به قربان تو اي «خامنهاي»!
«ولي امر حجت خداست»؛ «هر كس او را رد كند امام عصر (عجل الله فرجه)
را رد كردها ست و رد ايشان، رد خداوند و در حد شرك است». اصول كافي، ج۱، ص۶۷
شرمندهايم اگر كاري از دستمان بر نيامد، يا دستمان بر كاري برنيامد، اگر به دسته گلها آب نداديم يا دستهگلها به آب داديم و گلدستهها را به باد سپرديم.
شرمندۀ جانان ز گرانجاني خويشيم دلبستهي مولاي خراساني خويشيم
صبح جمعۀ مستضعفان آن قدر «هل اليك يابن أحمد سبيل فتلقي» را ندبه كردهاست كه خدايمان عاقبت، تاريخِ تاريك را انقلاب كرد؛ و بن بست ايران ويران را «راهي» بخشيد به سمت موعود (عج) و تو ادامۀ آفتابي(ره) تو همان «راهي» كه ديگر آرزويمان نبود، نيازمان بود؛ براستي مضطرّ بوديم كه تو را مستجاب شديم. و اينك در ركابت نه هر جمعه، بلكه هر روز «هل يتصل يومنا منك بغده» را ندبهتر ميشويم و براي رويش لحظۀ«موعود»، دل هزاران گناه كوچك و بزرگ را خواهيم شكست:
همواره افراد يا گروهچههايي بودهاند، كه بازيگر يا بازيخوردۀ ابليس بودهاند و با «چپ» و «راست» كردن دين و فرمودۀ اولياي دين، غيبت آفتاب - عج- را ادامه شدهاند؛ و يا ايستاده بر كوه كبر و حسادت، طرح قتل مهتاب را پلنگي كردهاند؛ اما نه خفاشها هر گز خورشيد را به مسلخ تاريك بردهاند، نه پنجۀ هيچ پلنگي هرگز صورت ماه را خراشيدهاست.
آري هركس يا آفتابگردان ولايت است يا آفتابهگردان ابليس!
خيليها طلحه طلوع كردند و زبير از بين رفتند. كسراهاي بسياري ترك خوردند و متروك شدند، چون با ميزان ولايت ترازو نبودند: «المتقدم لهم مارق و المتأخر عنهم زاهق و اللازم لهم لاحق».
به فرمودۀ امام صادق عليه السلام؛ شرط مرجعيت، فقيه بودن است، وانگهي«صائناً لنفسه» بودن كه آن هم بي«حافظاً لدينه» ناكافي است و هر سه بي«مخالفاً علي هواه» بيارزشند و هر چهار وقتي مجوز مقام مرجعيتند كه مُهر اطاعت از تو را بر پيشاني داشته باشند: مطيعاً لأمر مولاه. مولا جان! عبادت بياطاعت از تو، عادت است و بس.
وقتي مراجع تقليد بايد مطيع مولي باشند، تکليف رئيس جمهور و ساير منصوبين وليّ امر در مجمع تشخيص مصلحت، قوۀ قضائيه و حوزۀ علميه، ديگر مشخص است؛ «الراد عليهم كالراد علينا و الراد علينا كالراد علي الله و هو علي حد الشرك».اصول كافي، ج۱، ص۶۷
فماذا بعد الحق الا الضلال ؟يونس/۳۲.
براي نشنيدن «سفير» گل نرگس- عج- گوششان را گِل گرفتند، قلم و قدم و نفْس و نفَس بسياري را «خرج» كردند اما«ُبرد»شان كم بودهاست ـچون «مصباح» در «خاتم»يترين شب گمراه ممكن، به توصيه و تهديد برخي خاموش نشدـ برخی كه سوار بر اشتر «اجتهاد»، سياست توسعه و توسعۀ سياسي را در برابر «نص» حجت خدا بر عدالت اقتصادي و سياسي، «ألم» كردند تا مستضعفين مثل مستكبرين، بي«درد» نشوند. الواني از التقاط و انحطاط از هدف محوري انقلاب؛ در «جمهوري روزنامه»هايي پراكندند كه از دستمال استنجاء ابليس كثيفتر بود؛ و «خود»نويسهايي كه خون خودي ميمكيدند و «بيگانه» مينوشتهاند.
از قضا، قوۀ قضا هم انگار تب توسعۀ قضايي داشت و آنقدر ... تا بالاخره شما در حضور دلسپردگان راستين ولايت با آنها اتمام حجت فرموديد كه كار را به مردم واميگذاريد. چه ترميدور تهديدآلودی بود! که به لطف خدا، عنايت صاحبمان، درايت ولايت و ادراک و شکيب مردم به فرصت طلايی و استثنايی تاريخ اسلام بدل شد.
هر چه شما ميفرموديد يا در هياهوي «مناطق آزار» اقتصادي و آَشوب توسعۀ «آه»زاديهاي سياسي مسكوت ميشد و گاه «قضا»، فضا را براي عزاي «عدالت» سياه ميكرد. البته ممنون خدمات بسيارشان هستيم.
ادامه دارد

