تبليغاتX
باز باران - راشل كوري: مادرم! من هنوز هم دوست دارم برقصم!
عدالت، بارانی است که تشنگانش هم از آن گریزانند!

 فطرت پاک انساني از رنج همنوعان خود، رنجمند خواهد بود، اگر به او اجازه ديدن و شنيدن داده شود. يکشنبه 16مارس 2003: راشل کوری دختر آمريكايي 23 ساله،  از اهالی شهر المپيا در ايالت واشنگتن، به همراه 8 تن از دوستانش -  5 آمريكايي و 3 انگليسي - از اعضاي جنبش جهاني همبستگی با ملت فلسطين(International Solidarity Movement) در محله "السلام" رفح، سعی می کنند که از اقدام يک دستگاه بولدوزر نظامی رژيم صهيونيستی در ويران کردن خانۀ يک فلسطينی، جلوگيری کنند.

راشل در برابر بولدوز مي‌ايستد و از سرنشين بولدوزر مي‌خواهد که آن را متوقف سازد. وی پيراهن پرتقالی شبرنگي به تن دازد که از دور قابل تشخيص است. اين فعال صلح با بلندگوی خود با راننده بولدوز صحبت می کند. بقيه دوستانش نيز در فاصله 20 تا 15 متری راشل با فرياد از راننده بولدوزر می خواهند كه توقف کند. اما بولدوزر همچنان به سوی وی حرکت می کند، راشل روی يک تل خاک مي‌رود؛اما بولدوزر به او امان نمي‌دهد و هيولاي آهني 60 تني پيكر راشل را به زير مي‌كشد، تيغه بولدوزر او را در خاک دفن مي‌كند. در همين زمان دوستان راشل فرياد می کشند و به راننده بولدوزر اشاره می کنند که توقف کند. بولدوزر چند متر جلوتر مي‌ايستد. بيل فولاديش را كاملا پايين مي‌آورد و به سمت عقب حرکت مي‌كند تا خوب مطمئن شود كه بدن راشل را درهم شكسته است. پس از اين جنايت هولناك، نظاميان اشغالگر هيچ گونه کمکی به راشل نمي‌كنند. چند دقيقه بعد، يک آمبولانس فلسطينی به محل حادثه مي‌رسد و  راشل را به بيمارستاني در رفح منتقل مي‌كند. راشل همان جا جان مي‌دهد.

 

مرگ دلخراش راشل کوری تنها دو روز در  برخي رسانه­ها منعکس شد. غیر از روزنامه­های ایالت واشنگتن عملا هیچ رسانه دیگری در پیگیری این جنایت چه درباره مراسم ختم و یادبود او در غزه که با دخالت تانک­های اسرائیلی به هم خورد و چه درباره عبور فخرفروشانه و با استهزاء بولدوزر قاتل از کنار مراسم و مزاحمت نیروهای اسرائیلی برای آمبولانس حامل جنازه راشل و چه درباره مجوز ندادن به والدین او برای سفر به فلسطین، گزارشی منتشر نکرد.

فردای شهادت راشل، ارتش اسرائیل نُُه غیر نظامی فلسطینی از جمله سه کودک را کشت. بار اول نیست که آمریکایی­ها به دست اسرائیلی­ها تلف می­شوند. نیروهای اسرائیلی در نهم مارس 2002 یک زن آمریکایی 21 ساله را در حالی که کودکش را در بغل داشت کشتند. او دورگه فلسطینی - آمریکایی بود. نیروهای اسرائیلی در هشتم ژوئن1967 به ناو آمریکایی USS Liberty حمله کردند، 34 تن را کشتند و 172 نفر را نیز زخمی کردند. گویی اتفاقی نیفتاده است! آنها این واقعه را دفن کردند و در هیچ یک از کتاب­های تاریخ یا گزارش­های مربوط به خاورمیانه حتی اشاره­ای به آن نرفته است. اسرائیل بعد از چند سال سردواندن بالاخره خسارت کمی به خانواده­های قربانیان آمریکا پرداخت.


قصه پردازي اسرائيلي‌ها دربارۀ شهادت مظلومانۀ راشل كوري: بولدوزر ارتش اسرائیل می­خواست خانه­هایی را که مأمن تروریست­ها بود و  از طریق تونل­های مخفی، در زیر آنها سلاح و مواد منفجره از مصر به رفح آورده می­شد، خراب کند، اما راشل کوری سد راه این عملیات شد. یکی از این خانه­ها همان خانه­ای است که به ادعای والدین راشل، متعلق به یک پزشک بیگناه است. راشل و رفقای جنبشی­اش وظیفه مراقبت از تونل­های زیرزمینی غزه را بر عهده داشتند. او خود را در موقعیتی قرار داد تا بیرون از میدان دید راننده بولدوزر باشد و براثر این حرکت ناشیانه به زیر شنی سنگین ماشین کشیده شد و جان داد. راشل پیش خود حساب کرده بود اگر راننده متوجه مانع تراشی او در دسترسی به تروریست­ها بشود، عقب­نشینی می­کند؛ اما در محاسبه­اش میدان دید کوچک راننده بولدوزر را حساب نکرده بود. تام هرندال از دیگر اعضای این جنبش است که در تیراندازی­ها کشته شد. راشل چوب حماقت خود را خورد. او برای اشاعه تروریسم فلسطینی و جلوگیری از محافظت اسرائیل از شهروندانش به غزه رفته بود. مجله چپ­گرای Mother Jones او را یک بی­شعور فریب­خورده خطرناک دانست. نتایج تحقیقات ارتش اسرائیل اقدام عمدی او به خودکشی را ثابت کرد. جیمز تارانتو، نویسنده وال استریت ژورنال پیشنهاد داده که جایزه «ابله ترین آدم سال» را به راشل کوری برای انگولک کردن یک بیل مکانیکی بزرگ اهدا کنند. اگر این انقلابیون جین پوش و جوجه آپارتمانی­های مارکسیست در عملیات ضد تروریستی در هر نقطه­ای از دنیا غیر از اسرائیل مداخله می­کردند، قطعاً بی­رحمانه تکه تکه می­شدند.
برایان وود، عضو جنبش همبستگی بین­الملل:
«درنوردیدن مرزهای ملی به قصد مبارزه برای زندگی بیگناهانی که در چنگال ستمگران اسیرند.» این بزرگترین درسی بود که راشل کوری پس داد. او در روزهای اقامت در رفح، معنای این بند از بیانیه دادگاه جنایتکاران جنگی نورمبرگ (1950) را به خوبی می­فهمید که: «انسان­ها تکالیفی جهانی دارند که مقدم بر تعهدات ملی آنهاست.» و اعتقاد به این اصول وی را تشویق کرد تا جسمش را در راه دفاع از خانه آوارگانی فقیر، مقابلد بولدوزر شصت تنی کاترپیلار آمریکایی قربانی کند.

راشل کوری دختري آمریکایی است که از زندگی مرفه خود در المپیای واشنگتن دست کشید و به همراه تنی چند از دوستان همفکرش به خطرناک­ترین نقطه دنیا، به رفح، آمد تا مانع تخریب خانه­های فلسطینیان بدست سربازان اسرائیلی بشود و در این راه جان خود را فدا كرد.

خبرگزاری­ها، شبکه­های تلویزیونی و مطبوعات آمریکا و اسرائیل طبق روال معمول‌شان خیلی گذرا از کنار آن گذشتند. اينك روايت شهادت راشل از زبان ژوزف اسميت:

من ژوزف اسمیت هستم؛ 21 ساله و اهل کانزاس از ایالت میسوری آمریکا. دو ماه است که به عضویت جنبش همبستگی بین­المللی در آمده، در رفح مستقر شده­ام و قصد دارم دو ماه دیگر نیز بمانم. جنبش همبستگی بین­المللی(International Solidarity Movement) از تشکل­های حامی مردم فلسطین است که آغوش خود را به روی داوطلبان تمام کشور­های دنیا – که برای مبارزه با اشغالگران قایل به توسل به شیوه­های مقاومت بدون خشونت هستند- گشوده است.

شرح ساعت به ساعت وقایع:
روز یکشنبه 16 مارس، ساعت 13-11 . ما به دو گروه تقسیم شده بودیم. گروهی را، که سپر انسانی برای محافظت از کارگران چاه آب بودند، به تل­سلطان فرستاده بودیم و گروه دوم نیز مراقبت از کارگران برق محلۀ ­السلام را برعهده داشتند. این دو منطقه به دلیل نزدیکی به مرز از هیچ امنیتی برخوردار نیست، زیرا تانک­های گشتی اسرائیل به­محض رویت فلسطینی­ها، حتی کارگران غیر نظامی و کودکان در حال بازی را به گلوله می­بندند.

13.30-13 . همقطارانم در محلۀ ­السلام متوجه عبور دو بولدوزر و یک تانک ارتش اسرائیل از مرز و تعرض به منطقه غیر نظامی فلسطین شدند. آنان به سمت مزارع و بناهای آسیب­­دیده رفتند و شروع به تخریب آنها کردند. خانه­های نزدیک مرز به­شدت در معرض تهدید و خطر بودند، برای همین سه تن از اعضای جنبش روی بام خانه­ای ایستادند و دوستان دیگرشان را فراخواندند.

14-13.30 . من و یکی از آنان به سمت خانه دویدیم. بولدوزرها از پیشروی به سوی خانه­ای که بر بامش ایستاده بودیم دست کشیدند؛ برای اختلال در عملیات بولدوزرها به­آرامی به سوی‌شان رفتیم و در میدان دیدشان نشستیم. بعد روی بام خانه نیمه­ مخروبه­ای که در معرض تهدید بود، ایستادیم. بولدوزر قصد تخریب خانه نیمه­مخروبه را داشت؛ دوست اسکاتلندی­ام کنار خانه جست و خیز می­کرد تا مانع تخریب آنجا شود. راشل و دو همقطار دیگرمان که در کنار چاه آب مراقبت می­کردند با یک پلاکارد و بلندگو به ما پیوستند. راشل و آن اسکاتلندی کت­های نارنجی رنگ براق راه راه به تن داشتند.

 

15-14 . یک خبرگزاری، سفارتخانه­های آمریکا و انگلیس را از رفتار تهاجمی بولدوزرهای ارتش اسرائیل و به خطر افتادن جان شهروندان آمریکایی و انگلیسی با­خبر کرد. اماآنها اقدامی نکردند. بولدوزر تقلا می­کرد تا آن خانه نیمه مخروبه را فرو بریزد و ما همچنان سد راهش بودیم. ناگهان یک ستون بتونی کنار دوست اسکاتلندی­مان فرو ریخت که خوشبختانه آسیبی به او نرسید. از ترس آنکه مبادا اسرائیلی­ها دو خانه پشت این بنای نیمه­مخروبه را هدف بگیرند یک نفر را روی بام خانه­ها مستقر کردم و خود نیز بر بام نزدیکترین خانه ایستادم. بولدوزر دیگر می­خواست گیاهان مزرعه­ها را نابود کند که راشل و دو نفر دیگر سد راهش شدند. راننده برای ترساندن راشل و همراهانش به پیشروی ادامه داد و حتی شروع به شکافتن زمین کرد، خوشبختانه نزدیکی آنها ترمز کرد و آنها آسیبی ندیدند. بعد از ده دقیقه، بولدوزرها به سمت مرز عقب نشستند و کنار تانک­های اسرائیلی رو به خانه­ها موضع گرفتند. من روی بام ایستاده بودم. بقیه همقطارانم در حالی که پلاکارد «جنبش همبستگی بین­المللی» را بالای سر داشتند در مقابل تجهیزات ارتش جمع شدند و راشل با بلند گو با آنها شروع به صحبت کرد. از دهان سربازان  داخل تانک، حرف­های رکیک بیرون می­آمد و از ما می­خواستند که برویم رد کارمان. چند تیر هشدار به زمین شلیک کردند و گاز اشک آور انداختند که با وزش باد به سمت شرق پراکنده شد. از رویارویی ما با بولدوزر­­ها چند دقیقه­ای می­گذشت که ناگهان تغییر مسیر داده­، به سمت شرق راندند. پنج نفر از همقطاران ما به تعقیب بولدوزر پرداختند. من و یکی دیگر از بام خانه پایین آمدیم. راشل همچنان داشت با بلندگو با سربازان صحبت می­کرد. سربازان قصد داشتند او را به تانک نزدیک کنند، ولی راشل به علت رفتار بی­نزاکت و تهاجمی آنها، امتناع کرد.

16-15 . از دور دیدیم بولدوزرها دوباره به خاک فلسطین تعرض کرده، شش تن از دوستان ما سعی می­کنند جلوی آنها را بگیرند. بنابر­این تانک را به حال خود گذاشتیم و به دوستان پیوستیم. در این گیرو دار، یک همقطار آمریکایی به نام «ویل» به کپه­ای از سیم خاردار کوبیده شد.شانس آورد که بولدوزر ترمز کرد و به موقع عقب کشید. لباسش به سیم­خاردار گیر کرده بود که به کمک ما خلاص شد. تانک به نزدیکی ما آمد. سربازی سرش را از برجک آن بیرون آورد؛ چشمانش ناگهان گرد شد؛ گویی انتظار نداشت «ویل» را زنده ببیند.

45/16-16 . روی ساختمان­های مخروبه رفتیم تا نگذاریم بولدوزرها به زمین­های فلسطینی‌ها آسیب برسانند. رانندگان بولدوزر­ها فحش می­دادند، می­خندیدند و شکلک در­می­آوردند.

17-45/16 . یکی از اهالی رفح پزشکی بود که راشل و سایر دوستان ما اغلب در خانه او اقامت می­کردند. بولدوزری به سمت خانه او آمد. راشل سر راه نشسته بود. از روی بلندی به خوبی می­توانستیم دوروبرمان را ببینیم.

راشل کت نارنجی براق به تن داشت و در فاصله حدود 15متری بولدوزر روی زمین نشسته بود. در این اثنا مثل بقیه همقطارانمان، که توانسته بودند بولدوزرها را به عقب نشینی وادار کنند، شروع به جنب و جوش و فریاد کرد. بولدوزر همچنان جلو می­آمد و در نزدیکی راشل خاک را زیرورو می­کرد. تلی از خاک که با بیل بولدوزر کنده شده بود شکل گرفت. اگر همانجا ترمز کرده بود شاید در نهایت پاهایش می­شکست. اما بولدوزر با پیشروی خود، راشل را به زیر کشید.

 

به طرف بولدوزر دویدیم. داد و فریاد راه انداختیم. یکی از دوستان با بلندگو فریاد می­کشید؛ اما راننده هم چنان بی­اعتنا به داد و قال ما به پیش راند و راشل را کاملاً زیر گرفت. سپس بدون آنکه بیل را بلند کند، دنده عقب گرفت و همین­طور که به خط مرزی باز می­گشت راشل را روی زمین خرد و خمیر کرد.
سه نفر به طرف راشل دویدند و بی­درنگ کمک­های اولیه را شروع کردند. بدنش آش و لاش، صورتش خونین و پوستش کبود شده بود. با صدای ضعیف و حلقومی گفت: «کمرم شکست!» دیگر از او چیزی نشنیدیم. او را به پهلو خواباندیم تا در صورت استفراغ یا خونریزی، خفه نشود.
علائم خونریزی مغزی را تشخیص دادیم. سرش را بالا گرفتیم و دائم با او حرف می­زدیم تا هوشیاریش حفظ شود.
بولدوزري كه در فاصله سی متری از ما کار می­کرد دست کشید و به سمت مرز عقب نشست و در نزدیکی بولدوزر قاتل توقف کرد. تانک به ما نزدیک شد تا اوضاع را بررسی کند. نعره­زنان گفتیم بولدوزر از روی دوستم عبور کرده و او می­میرد. اما دریغ از کلامی که از دهان سربازان بیرون بیاید. نه کمک کردند و نه سوالی پرسیدند. با بیسیم پیام­هایی ردوبدل کردند و بدون عقب­نشینی میان دو بولدوزر توقف کردند.
یکی از همقطارانم به خانه دکتر دوید تا او را برای کمک بر بالین راشل بیاورد و آمبولانس خبر کند. ما با تلفن‌های همراه خود نمی­توانستیم شماره اورژانس را بگیریم. به سربازان اطلاع دادیم آمبولانس فلسطینی در راه است تا به سویش تیر­اندازی نکنند.
 
۱۷- ۱۷/۱۵ . آمبولانس رسید. امدادگران با به خطر انداختن جانشان از آمبولانس بیرون آمدند و برای انتقال راشل دوان دوان به نوار مرزی رفتند. ما نیز همچون سپر انسانی نگذاشتیم تیراندازان تانک به امدادگران آسیب برسانند؛ قبلا بارها مرتکب این عمل شده بودند. از بولدوزر­ها عکس گرفتیم، اما تصویر برداری از راننده به خاطر شیشه­های دودی اتاقک بولدوزر ممکن نشد. راشل را به آمبولانس رساندند. چشمانش باز بود و هنوز نفس می­کشید. اما آثار درد شدید از سیمایش پیدا بود. چهار هم قطارم راشل را تا بیمارستان «النجار» همراهی کردند.
۱۷.۲۰ . جسد راشل را که رویش ملافه سفیدی بود از اورژانس خارج کرده، محمد، از دوستان ما و عضو قابل اعتماد جنبش، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده، بغض راه گلویش را بسته بود، گفت: «تمام کرد.» نمی توانستم مرگ سریع راشل را باور کنم. حیرت­زده و مبهوت به دیوار تکیه دادم و ناگهان مانند دیگران بغضم ترکید و شروع به گریه کردم. محمد به یکی از شبکه­­­های تلویزیونی بین­المللی این حادثه دلخراش را خبر داده بود.
 
من و راشل در یک کالج تحصیل می­کردیم. اما آشنایی ما دورادور بود. روزی که به من ایمیل زد و گفت قصد دارد یکسره به رفح بیاید بسیار خوشحال شدم. ملحق شدن عضوی جدید برای مدتی طولانی به ما به­خصوص شخصیتی متعهد و ایثارگر چون راشل تصادفی هیجان­انگیز و غيرقابل تصور بود.
راشل به نیت اقامت دو یا چند ماهه به رفح آمد. اما انگیزه و رویای بزرگتری در سر می­پروراند: خواهرخواندگی رفح با المپیا در آمریکا. هفت هفته اقامت او در رفح تأثیر شگرفی بر مردم این دیار برجای گذاشت. عده زیادی برای نمایش عمق اندوه خود در تشییع جنازه­اش شرکت کردند. کودکان رفح از او خاطرات خوشی به یاد دارند. تنقلاتی به آنان می­داد و گاهی نیز همبازی­شان می­شد.
فلسطینیان می­گفتند: «تو خارجی بودی، اکنون از مایی». راشل حدود يک ماه پيش از شهادتش در تظاهرات عمومی کودکان فلسطينی در استان رفح ضد ادامه تجاوزات وحشيانه صهيونيست ها عليه ملت بی دفاع فلسطين شرکت کرد و در اين تظاهرات پرچم امريکا و رژيم صهيونيستی را به آتش کشيد. وی همچين بوش رئيس جمهور امريکا را يکی از جنايتکاران جنگی قلمداد کرد و خواستار تحويل وی به دادگاه بين المللی جنايتکاران جنگی شد. کودکان مظلوم فلسطين را دوست داشت. در آن تظاهرات راشل گفت: به خاطر اين در فعاليتهای کودکان شرکت می کنم که آنان در شرايط بسيارسختی زير باران گلوله ها و بمب ها زندگی می کنند. منازل اطرافشان ويران می شود و آب آلوده می نوشند. من هر کاری که از دستم برآيد برای اين کودکان مظلوم انجام خواهم داد. 
بيانيه پدر و مادر راشل، كري و سيدني كوري:ما اكنون در حال سوگواري هستيم و تلاش مي كنيم جزئيات مربوط به مرگ راشل در نوار غزه را به دست بياوريم. ما فرزندانمان را طوري پرورش داديم كه زيبايي هاي جامعه جهاني و خانواده را پاس بدارند و افتخار مي كنيم كه راشل توانست بر اساس باورهايش زندگي كند. او سرشار از عشق و احساس وظيفه نسبت به همنوعانش در همه جاي جهان بود. و او جانش را براي دفاع از آنها كه خود بي دفاع هستند گذاشت راشل از نوار غزه براي ما مي نوشت و ما مايليم تجارب او را از زبان خودش در رسانه ها منتشر كنيم .
16 مارس ‏200. با سپاس
ادوارد سعيد:
در طي اقامت کوتاهم در "سياتل" در آنجا شبي  با خواهر و والدين "راشل کوري" که هنوز از شوک قتل او توسط بولدوزرهاي اسرائيلي در« غزه » در 16 مارس امسال بيرون نيامده بودند، ملاقات کردم. آقاي «کوري» به من گفت که او خود بولدوزر مي رانده است، البته نه بولدوزر 60 تني که توسط کارخانه « کاترپيلار» که مخصوص تخريب منازل ساخته شده است ، بولدوزر دخترش را که شجاعانه براي جلوگيري از تخريب خانه يک فلسطيني در « رفاه» تلاش مي کرد به قتل رساند.
آنها بلافاصله با سناتورهاي انتخابي شان، «پتي موري» و« مري کانت ول »، که هر دو دموکرات هستند تماس گرفته و ماجراي قتل دخترشان را تعريف کردند و عکس العمل هاي قابل پيش بيني مثل ابراز انزجار، شوک ، خشم و قولي براي رسيدگي به ماجرا نيز دريافت کردند. دو سناتور پس از بازگشت به واشنگتن ديگر با خانواده «کوري » تماس نگرفته و هيچ رسيدگي انجام نشد. حرکت  اين دختر جوان شجاعانه و ارزشمند است. او در شهر کوچک« المپيا» در جنوب «سياتل» به دنيا آمده و به گروه بين المللي «حرکت همبستگي» پيوسته و براي همراهي با رنج مردمي که هيچگاه آنان را ملاقات نکرده بود به «غزه» مي رود. جامعه فلسطين در سخت ترين شرايط هيچگاه نه کاملا شکست خورده و نه سرخم کرده است. بچه ها همچنان به مدرسه مي روند، دکترها و پرستاران همچنان از بيماران مراقبت مي کنند، زنان و مردان به سر کارهاي خود مي روند، سازمان ها ملاقات هاي خود را برگزار مي کنند و مردم به زندگي ادامه مي دهند و دقيقا همين امر براي «شارون» و ديگر تندروهاي اسرائيلي که مي خواهند فلسطيني ها را يا همگي به زندان بياندازند و يا از کشور بيرون کنند، غير قابل تحمل است
 
بخشهاي از نامه راشل كوري از رفح به مادرش در 27 فوريه 2003 :
«دوستت دارم. دلم واقعا برايت تنگ شده. شبها کابوسهاي وحشتناکي مي بينم، تانکها و بولدوزرها را مي بينم که دور خانه را گرفته اند و من و تو هم داخل خانه هستيم. گاه، آدرنالين نقش بيحس کننده بازي مي کند. در چند هفته اخير، غروبها يا در طول شب اوضاع را ذهنم مرور مي کنم. من واقعا براي اين مردم نگرانم. ديروز، پدري دست دو بچه اش را گرفته بود و در تيررس تانکها، تفنگچيها، بولدوزرها و جيپهاي ارتشي مي گشت و مي خواست آنها را از آنجا دور کند چون فکر مي کرد خانه اش را با ديناميت منفجر مي کنند. من و "جني" همراه چند زن و دو بچه کوچک داخل خانه مانديم ... روز يکشنبه، حدود 150مرد فلسطيني را در يکجا جمع کرده بودند و در حاليکه تفنگهاي سربازان اسرائيلي بالاي سرشان آمادهء شليک بود، تانکها و بولدوزرها 25 گلخانه و مخزن پرورش گل را خراب کردند، يعني جايي را که ممر معاش 300نفر بود. ... من از ديدن آن مرد که فکر مي کرد اگر با دو بچه اش از خانه خارج شود و آنطور در تيررس تانکها بچرخد بيشتر در امان است، وحشت کرده بودم. من واقعا مي ترسيدم که آنها کشته شوند، و براي همين سعي کردم خودم را بين آنها و تانک حايل کنم. اين مسايل هر روزه پيش مي آيد. اما ديدن آن پدر که با دوتا بچهء کوچولويش در بيرون سرگردان بود و بي نهايت غمگين به نظر مي رسيد، برايم لحظۀ بخصوصي را ساخته بود ...

من خيلي روي حرفهايي که تو در تلفن گفتي؛ دربارهء اينکه خشونتهاي فلسطينيها کمکي به حل قضيه نمي کند، فکر کردم. دو سال قبل شش هزار نفر از اهالي رفح در اسرائيل کار مي کردند، اين کارگران، امروز فقط ششصد نفرند. و از اين ششصد نقرهم، بسياري شان از اينجا رفته اند چون سه پست بازرسي بين اينجا و اشکلون (نزديکترين شهر اسرائيل) داير کرده اند که يک فاصلهء چهل دقيقه اي را که راه هر روزهء کارگران بوده، تبديل کرده به يک مسافرت دوازده ساعته و در واقع غيرممکن ... . از شروع انتفاضه تا کنون ششصد خانه در رفح خراب شده، اکثريت ساکنان اين خانه ها هيچ ارتباطي با مبارزان نداشتند، فقط، در نزديک مرز زندگي مي کردند . ...  اخيرا شواهدي به دست آورده ايم که در گذشته، کشنيهايي که مي بايد گلهاي غزه را به سمت بازارهاي اروپا ببرند، هفته ها براي کنترل امنيتي در معبر "ارض" منتظر مي ماندند. به راحتي مي تواني تصور کني که شاخه هاي گل که بعد از دو هفته معطلي در کشتي به بازار مي رسند چه وضعي دارند و چه بازاري مي توانند پيدا کنند. سرانجام هم، بولدوزرها آمدند و اين مردم را از باغ و باغچه شان جدا کردند.
چه چيز براي اين مردم مانده؟ اگر پاسخي داري به من بگو. من ندارم. اگر هر کدام از ما زندگي آنها را مي ديديم؛ مي ديديم که چطور آسايش و رفاه از آنها سلب شده، مي ديديم که چطور با بچه هايشان در جاهايي شبيه انبار و پستو زندگي مي کنند؛ اگر اين چيزها براي خودمان پيش مي آمد و مي دانستيم که، سربازها، تانکها و بولدوزرها مي توانند هر لحظه برسند و تمام گلخانه هايي را که طي زمان ساخته ايم خراب کنند، خودمان را بزنند و همراه 149 نفر ديگر، ساعتها و ساعتها بازداشت کنند، فکر کن، آيا براي دفاع از خودمان و از چيزهاي اندکي که برايمان مانده، از هر وسيله اي، حتي خشونت آميز، استفاده نمي کرديم؟ به نظر من چرا.  ... . معتقدم که در شرايط مشابه، اکثريت مردم، هر طور که بتوانند، از خود دفاع مي کنند. فکر مي کنم عمو "گريچ" همين کار را مي کند. فکر مي کنم مادر بزرگ هم اينکار را مي کند. فکر مي کنم خودم هم خواهم کرد.
 
 از من مي خواهي که از مقاومت بدون خشونت حرف بزنم؟ ديروز، وقتي آن تله منفجر شد، شيشه هاي تمام خانه هاي مسکوني اطراف فرو ريخت. ما داشتيم چاي مي نوشيديم و من مي خواستم با آن دوتا کوچولو بازي کنم. تا الان، اوقات سختي را گذرانده ام. تحمل اين همه محبت و مهرباني برايم بسيار دشوار است، آنهم از جانب مردمي که مستقيما با مرگ رو در رو هستند.
مي دانم که در آمريکا، همه چيز اينجا اغراق آميز به نظر مي رسد. صادقانه بگويم، گاه، ملاطفت مطلق اين مردم که حتي در همان زمان که خانه و زندگي شان درهم کوبيده مي شود، مشهود است، براي من سوررئاليستي است. برايم غيرقابل تصور است که آنچه در اينجا مي گذرد، مي تواند در دنيا پيش بيايد بدون اينکه اغتشاش و آشوب و جنجال عمومي در پي داشته باشد. اينها قلبم را به درد مي آورد، همانطور که در گذشته هم برايم دردناک بود. چه چيزهاي شنيعي که اجازه مي دهيم در جهان بگذرد.
اين چيزي است که من در اينجا شاهدش هستم. قتل و کشتار، حمله هاي موشکي، مرگ بچه ها با گلوله، اينها قساوت است. و وقتي همهء اينها را يکجا در ذهنم جمع مي کنم، از احتمال فراموش شدن آن وحشت مي کنم. اکثريت غالب اين مردم، حتي اگر از نظر اقتصادي امکان گريز از اينجا را داشته باشند، حتي اگر واقعا بخواهند دست از مقاومت بردارند و خاک خود را رها کنند و بروند (و اين، به نظر مي رسد کوچکترين هدف سفاکيهاي شارون است)، نمي توانند. براي اين که حتي نمي توانند براي تقاضاي ويزا به اسرائيل بروند، و براي اينکه کشورهاي ديگر اجازه ورود به آنها نمي دهند (نه کشور ما و نه کشورهاي عربي). براي همين است که من فکر مي کنم وقني تمام امکان زنده بودن فقط در يک وجب جا (غزه) خلاصه مي شود و از آن نمي توان خارج شد، مي توانيم از "نسل کشي" حرف بزنيم. شايد تو بتواني معني "نسل کشي" را، طبق قوانين بين المللي تعريف کني. من الان آنرا در ذهن ندارم. اما من، اينک بهتر مي توانم آن را تصوير کنم، البته اميدوارم. فکر مي کنم تو مي داني که من دوست ندارم از اين کلمات سنگين استفاده کنم. ولي واقعا سعي مي کنم آنرا تصوير کنم و بگذارم ديگران خودشان نتيجه گيري کنند. و با اينحال، همچنان به توضيح و تشريح موقعيت ادامه مي دهم.
من فقط مي خواهم براي مادرم بنويسم و به او بگويم که من شاهد اين نسل کشي تاريخي و حيله گرانه هستم، که واقعا وحشت دارم، که مدام اعتقاد عميق خود را به انسانيت و شفقت انسان مورد سئوال قرار مي دهم. اينها بايد متوقف شود. فکر مي کنم چقدر خوب است که همهء ما، همهء کارهاي ديگر را رها کنيم و زندگي خود را وقف اين کار کنيم. اصلا فکر نمي کنم که اين کار اغراق است. من هنوز هم دوست دارم برقصم، دوست پسر داشته باشم و با دوستان و همکارانم شادي کنم و بخندم. ولي در عين حال مي خواهم که اينها متوقف بشود، بيرحمي و شقاوت. اين چيزي است که حس مي کنم. من احساس نااميدي مي کنم. من متأسفم که اين پستي و دنائت جزو واقعيتهاي جهان ماست، و اينکه ما، در عمل در آن شرکت مي کنيم. اين، آني نيست که من برايش به دنيا آمدم، اين، آني نيست که مردم اينجا برايش به دنيا آمده باشند، اين، دنيايي نيست که تو و بابا آرزويش مي کرديد؛ وقتي تصميم گرفتيد مرا داشته باشيد. 
اين، آني نيست که من وقتي به درياچهء "کاپيتال" نگاه مي کردم، مي گفتم "اينست دنياي بزرگ! و منهم در آنم". من دوست ندارم بگويم که مي توانم در اين دنيا در آسايش به سر ببرم و بدون هيچ نگراني و در بيخبري کامل از شرکت خودم در اين "نسل کشي"، زندگي کنم. باز هم انفجار بزرگي در دوردست. 
وقتي از فلسطين برگردم، با کابوسهايم دست به گريبان خواهم بود و احساس گناه خواهم کرد از اينکه در اينجا نمانده ام. اما مي توانم خود را در کار زياد غرق کنم. آمدن به اينجا يکي از بهترين کارهايي است که تا بحال انجام داده ام. خواهش مي کنم وقتي به نظر خل مي آيم، يا اگر ارتش اسرائيل گرايشات نژادپرستانه خود را، که مي خواهد "سفيد"ها را زخمي نکند، کنار بگذارد، علت آنرا شرافتمندانه به اين تعبير کن که من در ميانهء يک "نسل کشي" هستم که خودم هم بطور غيرمستقيم از آن حمايت مي کنم و دولت من در آن مسئوليت زيادي دارد. دوستت دارم، همانطور که بابا را. متأسفم از اين که نامهء بدي نوشته ام.
28 فوريه 2003 . ... ما هر روز صداي تانکها و بولدوزرها را مي شنويم، اين مردم نمونه خوبي هستند براي اين که آدم ياد بگيرد  چطور در راههاي طولاني و سخت مقاومت کند. مي دانم که اين شرايط، با شدت و ضعف کوناگون بر آنها حادث مي شود (و سرانجام هم مي تواند نابودشان کند)، ولي از قدرت آنها در حفظ و نشان دادن شرف انساني شان حيرت مي کنم. در شرايط فوق العاده دشواري که به سر مي برند مي خندند، سخي و بخشنده هستند، زندگي خانوادگي را حفظ مي کنند، و اينهمه، با حضور مداوم مرگ....»
راشل عزيز ديگر شهادت آرزويت نبود، نيازت شده بود. اما ما به جاي آنكه پيرو علي و ياور مظلوم باشيم و به تحقق آنچه تو در ذهن پاكت از انسانيت مي‌پروراني و رفاه و راحتي خود را فداي مبارزه با ستم مي‌كني مشغول نشخوار  "با دوستان مروت با دشمنان مدارا" هستيم تا آسايش دو گيتي مان فراهم شود . اُف به اين منطق كه با آموزه‌هاي ابتدايي انسانيت و دين ستيز دارد. شرم بر ما! نام دخترم فاطمه است اما دوست دارم او را راشل صدا كنم. تا دلخوشي به اسم زيباي فاطمه رسم زيباتر فاطمه ـ ترا! خواهرم ـ از يادم نبرد. صورت كبودت شيعيان را به ياد ياس كبود مي‌اندازد. چه آهوانه هول و هراس صهيونيزم و بلدوزر اسرائيلي را به تمسخر گرفتي. تصويري که براي هميشه از تو بر ذهنمان مي‌ماند، 
چهرۀ لهيده و متلاشي شده تو در زير بولدوزر كاترپيلار نيست، بلكه تصوير انساني‌ست با همه لطافتهاي پاک و کودکانه که در نسيم دنيايي که تو در آرزويش بودي معصومانه مي‌خندد ...
برای دریافت اطلاعات كاملتر به وبلاگ راشل كوري مراجعه فرماييد. تمام مطالب اين بخش با كمي حذف و اضافه از ويلاگ زير rachel.blogfa.com :گرفته شده است
 
+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/12ساعت 14:8  توسط باران  |