۱. انسان شناسی استراتژیک: برای داوری درست درباره فلسفه، نخست باید درک استراتژیکی از انسان داشت؛ از آنجا که بر آنیم تا از در وارد مباحث دقیق شویم نه دیوار، به امیرالمومنین (ع)؛ یعنی باب مدینة العلم، پناه می بریم؛ ایشان (ع) در تبیین انسان شناسی استراتژیک فرموده اند: العقول أئمة الافکار، و الافکار أئمة القلوب، و القلوب أئمة الحواس و الحواس أئمة الاعضاء" عقل، پیشوای ذهن است و ذهن پیشوای قلب و قلب پیشوای حواس و حواس، پیشوای اعضا. بحارالانوار، ج۱، ص۹۶.

۱ـ۱. تفاوت عقل و فکر: فکر، فعالیت ذهنی در یک چیز است، هر کس که ذهن قوی تری داشته باشد، زمینه مساعدی برای داشتن فکر قویتر نه درست تر، هم دارد. چون فکر وقتی حق است که در زمان بایسته، در موضوع بایسته، تا اندازه بایسته، با انگیزه بایسته و در گفتمان بایسته، نقش آفرینی کند؛ اقتدا به امامت عقل، عامل تضمین تمام این بایستگی ها است. بنابراین، عقل چیزی است که فکر، قلب و رفتار را به سوی بهترین و ماندگارترین، مدیریت می کند.

۲. انسان شناسی ارسطویی، بنیاد طاغوتِ فکرمحور: انسان شناسی صحیح، همان است که امام علی علیه السلام فرموده اند؛ یعنی الانسان موجود عاقل؛ وانگهی، عقل امام فکر است و فکر امام قلب و قلب امام ... بدن. اما پیروان ارسطو می گویند: الانسان حیوان ناطق (متفکر)، وقتی اساس هویت انسان را بر تفکر گذاشتم نه تعقل، آنگاه هر کس ذهن قوی تری دارد، دانش آموزتر، دانشجوتر و طلبه تر و نخبه تر است. و آن دانشی برتر است که فکر را ارضاء کند نه اینکه مقتضای عقل باشد.

۲ـ۱. درآمدی بر ترویج ارسطوئیزم در جامعه اسلامی: در جامعه ما متاسفانه از سوی مامون و دوستانش، جریانی به اسم فلسفه و فلاسفه برای رقابت با جایگاه رفیع دین و امام وارد گود شد. طاغوت، پس از غصب عمق استراتژیک نظام اسلامی؛ یعنی امامت، برای فتح سطوح نظام اسلامی هم دست به کار شد؛ در اولین اقدام، متکلمینی نظیر جبریون و معتزله وارد گود شدند و در ادامه این بازی شیطانی که از سوی دستگاه اموی صورت گرفته بود؛ دستگاه امامکُش عباسی، اقدام به غصب جایگاه حکمت و امامت در حوزه ذهن کرد.

اسلام می گوید که هم قانون باید از جانب خدا باشد و هم مجری قانون. طاغوت در گام نخست، امامت و اجرای قانون را غصب کرد و به جای بیت امیرالمومنین، سقیفه برپا کردند و بیت الامامة را بیت الاحزان کردند. در گام بعد به سوی فتح قانوگذاری و حکمت!؟ ریزی برای اداره جهان رفتند. در این گام، برای قتل امامت ذهنی که از سوی باب مدینة العلم؛ یعنی ائمه باید گشوده شود؛ یک سید علی محمد باب سیستماتیک به نام بیت الحکمة افتتاح کرد. این باب، تداعی بازسازی و نصب در قلعه خیبر برای تامین امنیت صهیونیست های بنی نضیر و بنی قریظه است!

۲ـ۲. بارگذاری اباطیل بر پشت حمارهای حوزه علمیه عباسیان: ابلیس های اموی و عباسی، در راستای «یحملون أسفارا»، خورجین خورجین کتابهایی را که محصول نظام نبوت و امامت نبود، بر الاغ هایی بارگذاری کردند که هوششان بیش از عقل شان بود؛ و این بار در سطح استراتژیک (حوزه ذهن) پیچیده ترین شکل غرب زدگی و یونانی مآبی را در پایانه حوزه علمیه مامون و عباسیان امامکُش، تخلیه و نهادینه کردند؛ و امیرالمومنین را خانه نشین و نهج البلاغه اش را که سراسر حکمت متعالیه و ناب است را کتابخانه نشین کردند. براستی «فیلو»سوفیا های شیعه بیشترند یا «زینب» سوفیاها؟ کانت و دکارت و ارسطو شناسان بیشترند یا علی و جواد و هادی شناسان؟ حوزه علمیه چند کتاب دقیق علمی ـ آموزشی برای تبیین حکمت متعالیه حضرت عباس و حضرت زینب نوشته است؟ خجالت آور است!

۲ـ۳. صدرائیستها برای ملاصدار زیارت نامه حکمت متعالیه ای بنویسند: اگر ملاصدار حکیم است و باید تبیین شود، و بیش از حضرت معصومه شاگرد و کلاس درس داشته باشد، چرا به زیارت حضرت معصومه می روید؟ بروید زیارتگاهی برای این به اصطلاح حکیم متعالی بسازید و زیارت نامه اش هم با این عبارت شروع کنید: اشهد انک قد اقمت بـ «نفی امکان تبدیل فعل به قوه و ضرورت حرکت اشتدادی در جوهر!»

۳. مدیریت تحسین برانگیز امام خامنه ای برای هدایت جریان فلسفه: برخوردهای مختلفی می توان با این مساله کرد؛ یکی برخوردی است که امام خامنه ای با آن انجام می دهد و دیگر برخوردی است که بنده در این مقاله داشته ام. قطعا برخورد امام خامنه ای که سعی می کند مسیر فلسفه را اصلاح کند و فلسفه و فیلسوفان را به سمت واقعیت ها واحتیاجات حقیقی نظام دور بزند، برخوردی حکیمانه است و برخوردهای دیگر را شاید بتوان به عنوان تفاوت وظیفه امام و ماموم، توجیه کرد و شاید هم از اساس اشتباه باشد. به هر حال بدنه برخورد با جریان فلسفه و فیلسوفان، همان است که امام خامنه ای می کنند:

«فلسفه‌ى اسلامى - همان‌طور كه شما فرموديد و درست هم گفتيد - فقه اكبر است؛ پايه دين است؛ مبناى همه معارف دينى در ذهن و عمل خارجى انسان است؛ لذا اين بايد گسترش و استحكام پيدا كند و برويَد و اين به كار و تلاش احتياج دارد. يكى مسأله امتداد سياسى - اجتماعى فلسفه است كه من مكرّر به دوستان گفته‌ام و الان هم در تأييد فرمايش بعضى از آقايان عرض مى‌كنم؛ منتها نه با تعبير رنسانس فلسفى؛ نبايد به اين معنا مطرح شود. ما به رنسانس فلسفى يا واژگون كردن اساس فلسفه‌مان احتياج نداريم. نقص فلسفه ما اين نيست كه ذهنى است - فلسفه طبعاً با ذهن و عقل سروكار دارد - نقص فلسفه ما اين است كه اين ذهنيّت امتداد سياسى و اجتماعى ندارد. فلسفه‌هاى غربى براى همه مسائل زندگى مردم، كم و بيش تكليفى معيّن مى‌كند: سيستم اجتماعى را معيّن مى‌كند، سيستم سياسى را معيّن مى‌كند، وضع حكومت را معيّن مى‌كند، كيفيت تعامل مردم با همديگر را معيّن مى‌كند؛ اما فلسفه ما به‌طور كلّى در زمينه ذهنيّاتِ مجرّد باقى مى‌ماند و امتداد پيدا نمى‌كند. شما بياييد اين امتداد را تأمين كنيد، و اين ممكن است ... مى‌توان در مبانى موجود فلسفىِ ما نقاط مهمّى را پيدا كرد كه اگر گسترش داده شود و تعميق گردد، جريانهاى بسيار فيّاضى را در خارج از محيط ذهنيّت به وجود مى‌آورد و تكليف جامعه و حكومت و اقتصاد را معيّن مى‌كند. دنبال اينها بگرديد، اين نقاط را مشخّص و رويشان كار كنيد؛ آنگاه يك دستگاه فلسفى درست كنيد. از وحدت وجود، از «بسيط الحقيقة كلّ الاشياء»، از مبانى ملاّ صدرا، - اگر نگوييم از همه اينها، از بسيارى از اينها - مى‌شود يك دستگاه فلسفىِ اجتماعى، سياسى و اقتصادى درست كرد؛ فضلاً از آن فلسفه‌هاى مضاف كه آقايان فرمودند: فلسفه اخلاق، فلسفه اقتصاد و.... . فلسفه اسلامى، پايه و دستگاهى بوده كه انسان را به دين، خدا و معرفت دينى نزديك مى‌كرده است ... ما نبايد بگذاريم فلسفه به يك سلسله ذهنيّات مجرّد از معنويت و خدا و عرفان تبديل شود. راهش هم تقويت فلسفه ملاّ صدراست؛ يعنى راهى كه ملاّ صدرا آمده، راه درستى است. آن فلسفه است كه انسان را وادار مى‌كند هفت سفر پياده به حج برود و به همه زخارف دنيوى بى‌اعتنايى كند.» امام خامنه ای در ديدار گروهى از فلاسفه حوزه‌ علميه قم، ۲۹ دی ۸۲. البته این همه دیدگاه امام خامنه ای درباره فلسفه نیست؛ باید بررسی جامعی کرد.

۳ـ۱. توضیح اجمالی پیرامون فرمایش امام خامنه ای: مسلما مالک اشتر، عمار یا میثم تمار فلسفه نخوانده بودند و فیلسوف نبودن؛ اما استراتژیست بودند و حکیم هم بودند و به خدا هم رسیدند؛ پس یا منظور امام خامنه ای از فقه اکبر بودن فلسفه، همان تعقل دینی است؛ یا اینکه میثم تمار و عمار و مالک اشتر را فاقد فقه اکبر می دانند؛ و یا اینکه قصد هدایت جریان فلسفه از این وضعیت به سمت چیزی دارند که در حد یک دین باشد: یعنی مبانی را نشان دهد، روابط اجتماعی و بین الملل را نشان دهد، روابط حاکمیت و مردم را تبیین کند؛ طراحی اقتصادی داشته باشد و ...؛  و این هم چیزی جز پناهندگی فلسفه به دین و آغوش اهل بیت نیست؛ چون محال است که انسانی با توان ذهنی محدود بتواند یک برنامه سیاسی و اجتماعی و اقتصادی بریزد. هزاران فاکتور در طراحی اقتصادی سعادت بخش ضرورت دارد که جز از با التجا به عقل کامل (قرآن و روایات) امکان طراحی ندارد.

الف. امام خامنه ای از لزوم تغییر رویکرد سخن گفته اند؛

ب. می توان در مبانی موجود فلسفی ما نقاطی مهمی را پیدا کرد؛ یعنی اولا در مبانی موجود فلسفی نه در خود فلسفه؛ ثانیا آن نقاط مهم هم به شکل ناآگاهانه و نامشخص در "مبانی" فلسفی موجود است و پیدا نیست و باید دنبالش گشت و آن را مشخص کرد.

ج. و سپس روی آن کار کرد؛ یعنی روی آن کار هم نشده است؛ که پاسخگوی نظام باشد؛ براستی چطور صدرائیزم بچه ای به نام انقلاب زاییده است ولی برای بزرگ کردن و تربیت آن شیر و دانش ندارد؟ البته ما نمی گوییم که چون پاسخهای صدرائیزم به نیازهای انقلاب بالفعل موجود نیست، پس صدرائیزم باطل است؛ چون پاسخهای قرآن و احادیث هم شاید بالفعل نباشد و نیاز به استخراج آن باشد؛ سخن بر سر این است که قرآن و روایات در همه زمینه های یاد شده، آیات و روایاتی مشخص دارند ولی برخی از کسانی که باید روی آن کار کنند، رفته اند شیعه ملاصدار شده اند.

د. و آنگاه یک جریانی خارج از محیط ذهنیت، به وجود آورید، یعنی آنچه الان هست، عموما مطالب ذهنی و ناتوان از حل مشکلات عینی نظام اسلامی است؛ ذات فلسفه اسلامی بر اساس تعریف مشهور آن؛ یعنی دانشی برای شناخت «وجود مطلق، یا وجود بما هو وجود» تضاد کاملی دارد با آنچه امام خامنه ای وظیفه فلسفه می دانند؛ یعنی شناخت «مطلق وجود، یا وجود بما هو سیاسیّ او تربویّ او ...» یا شناخت وجودهای خاص اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و ... . این مساله نوید آن را دارد که فلسفه دچار یک زلزله شود.

۴. سخن ما این است: ما نمی گوییم که گزاره های فلسفه کاذب است؛ یا نمی توان گزاره هایی را از میان انبوه تافته ها و بافته های صداریی یافت که بتواند مبانی اقتصادی باشد؛ ما می گوییم که از مباحث قرآن و نهج البلاغه و امام باقر و امام صادق بهتر و بیشتر می توان فلسفه اجتماعی و اقتصادی و نیز طرح توسعه اسلامی-ایرانی را تولید کرد یا از حرفهای درست و نادرست ملاصدار؟ کدام راه بهتر است؟ خود امام خمینی و امام خامنه ای با استناد به مباحث صداریی چنین کرده اند یا با آیات قرآن و روایات خاتم الانبیاء و اهل بیت؟ امام خامنه ای برای تدوین الگوی امامت و مدیریت جهان، درس خارج فقه دارند یا درس خارج فلسفه؟ اگر فلسفه بهتر است و انقلاب ما برخاسته از ذهنیات و ذوقیات اسفار اربعه ملاصدار است، چرا فلسفه، آورده هیچ نبی و امامی نیست؟ آیا ارسطو و ابن سینا و ملاصدرا بهتر می توانسته اند راه سعادت اقتصادی و اجتماعی و رفع نیازهای بشر برای سعادت را طراحی کنند یا ائمه طاهرین و خزائن علم و حکم حقیقی؟

۴ـ۱. معیار صدق است یا حق؟ سخن در این نیست که گزاره های فلسفی درست نیست، سخن در این است که گزاره های فلسفی حق نیست؛ ما نمی گوییم که نتایج فلسفی گزاره صادقی نیست، ما می گوییم که هر صدقی حق نیست و باید به دنبال گزاره حق رفت نه گزاره صادق؛ نه هر گزینه صادقی حق است و نه هر گزینه کاذبی باطل است. همان طور که در ابتدا گفته شد، فکر برای اینکه حق باشد،  باید در زمان بایسته، در موضوع بایسته، تا اندازه بایسته، با انگیزه بایسته و در گفتمان بایسته، نقش آفرینی کند! نقد مفصل این مساله زمان بیشتری می خواهد که فعلا نه پرداختن به آن صلاح است و نه بنده فرصت دارم؛ اجمالا ابعادی نهفته و پیچیده از مبانی ضد استراتژیک فلسفه را در این مقاله نقد کرده ام: تعلیم و تربیت استراتژیک۳؛ جدل برهانی، مخوفترین اسلحه ابلیس

۴ـ۲. ضرورت فلسفه: قطعا شناخت مباحث فلسفی چه به عنوان ضرورت شناخت کتب ضاله از سوی علمای بزرگ یا به عنوان مطالبی که از آن می توان برای جواب به شبهه های فلسفی کمک گرفت یا به دلایل دیگر، می تواند در شرایطی ضروری باشد و به نظر بنده، الان آنچه به اسم فلسفه در موسسه امام خمینی تدریس می شود، تقریبا لازم و شاید ضروری باشد.

۴ـ۳. انقلاب ما عاشورایی بود یا صداریی؟ اما اینکه انقلاب اسلامی را برخاسته از اندیشه صدرایی بدانند امکان بخشیدن به یک امتناع است! یعنی یادشان برود قیام عاشورا را و تاثیر عطش علی اصغر و خون گلوی او که یک قطره اش هم به زمین برنگشت و همه اش در رگهای آسمانی انقلاب جاری شده است و دستان دانای عباس که در آستین همه انقلابی های پیرو امام خمینی و نه فیلسوف خمینی به در آمد؛ و کتک هایی که عمه زینب خورد تا الگوی تحمل زنان انقلابی ما در زندان ساواک و جنگ و زندان صدام باشد؛ و بچه بسیجی های عارف "فهمیده"ای که هرگز روی پیشانی بندهای شان ننوشتند یا ملاصدار! یا ابن عربی! و شاید در وصیت نامه حتی یک نفر از آنان توصیه ای برای حفظ  صدرائیسم و ابن عربیسم وجود ندارد؛ بلکه فقط از امام و ولی فقیه خود سخن گفته اند و این که محرم و صفر اسلام را زنده نگه داشته است. شما را به خدا دست از ارسطوئیزاسیون میراث پرستوها بردارید! علامه طباطبایی یک صدارئیست بود، برای انقلاب چه کرد؟ انقلاب مال کفن پوشان ورامین است و هیچ کدام از شهدای کربلا و کربلاهای ایران و شهدای صدر اسلام صداریی نبودند.

۴ـ۴. امام خمینی یا فیلسوف خمینی؟  دوستان بدانند که ما فیلسوف خمینی را بیش از فیلسوف طباطبایی قبول نداریم؛ اما امام خمینی را با تمام مشّایی ها و اشراقی ها و صدرایی های عالم عوض نمی کنیم؛ چنانکه امام خامنه ایِ شاید غیرفیلسوف و حتی سید حسن نصر الله غیرفیلسوف را با همه فیلسوفان عالم از ارسطو تا حالا عوض نمی کنیم. اگر علامه مصباح برای ما هزار هزار بار عزیزتر از جان است، نه به دلیل فیلسوف بودنش، بلکه به دلیل سرباز ولایت بودن و آن سخنان حکمت آمیزی که هزار سال دیگر «حکمت متعالیه ایست» ها به آن نخواهند رسید: دست سید حسن نصر الله را از طرف من ببوسید و اگر مقدور بود، پای او را ببوسید! و ما می دانیم که سید حسن نصر الله هم، خاک پای علامه مصباح را به تبرک خواهد بوسید. الله اکبر از این همه حکمت که ذره ای از آن در هزاران ابن سینا و صدارئیست نمی یابید.

مقالات مرتبط: تعلیم و تربیت استراتژیک۳؛ جدل برهانی، مخوفترین اسلحه ابلیس

تحلیل استراتژیک انسان شناسی عرفانی؛ نقد حافظ و ...