ابرفقه (تحلیل استراتژیک) فتنه 88
و ما به دنیا آمدیم، اما "دنیا" به ما نیامد! ما را برای ابدیت است که آفریدهاند، پس آن گونه بیندیشیم که ابدیتی در پیش است؛ آری! ما نه برای خدا شدن، برای خدایی شدن بود که بود شدیم و راه خدایی شدن در "عبودیت و شناخت وظیفه و عمل به آن" است!
فتنه به معنای در هم آمیختن حق و باطل است ۲ به نحوی که فرد/جامعه را در شناخت وظیفه با دشواری مواجه میکند. شناخت حقیقت وظیفه فرد/جامعه، در عین حال که برای انسان عاقل بسیار ساده است، برای سایرین بسیار پیچیده است. فقه استراتژیک به ما کمک میکند که در شرایط مختلف زمانی و مکانی حیاتیترین و دقیقترین گزینه را برای تعالی فرد/جامعه انتخاب کنیم. متاسفانه فقه استراتژیک هنوز تدوین نشده است و برخی از اولویتها و ابعاد دین مبهم و گاه ناخواناست. مهمترین دلیل فتنهپذیری یک فرد یا جامعه نیز بیبصیرتی در شناخت اولویتها، و به ویژه اولویتهای حساس و حیاتی است.
ضرورت علم آموزی و ضرورت رجوع به خبره: هر کس باید بتواند به وظیفه خود علم داشته باشد، وگرنه دچار فتنه میشود، از آنجا که شناخت مستقیم تمام وظایف برای انسانهای معمولی ممکن نیست، در بسیاری از موارد به خبرگان پناه میبریم، قبل از هر چیز باید بدانیم علم چیست و عالم کیست، تا شناخت مستقیم و غیرمستقیم وظیفه برایمان ممکن شود؛
علم چیست، عالم کیست؟ بايد علم را بازتعريف كنيم؛ به نظر ميرسد تعريف به نتيجه، بهترين تعريف باشد. علم چیزی است که نتیجه آن نجات و حیات و عبودیت باشد(ثَمَرَةُ الْعِلْمِ الْحَيَاةُ. لیثی، عيون الحکم،207. ثَمَرَةُ الْعِلْمِ الْعَمَلُ لِلْحَيَاة. همان، 209. ). بنابراین، علم چیزی است که اگر باشد، عبودیت (شناخت و عمل به وظیفه) هم هست. چه این دانش مربوط به حوزه بدن باشد، چه مربوط به حوزه قلب باشد و چه مربوط به حوزه ذهن و چه دانش استراتژیک (فقه العقل) باشد.
پس هم علم الابدان اگر در راستای عبودیت باشد، علم حقیقی است و هم علم الادیان اگر در راستای شناخت وظیفه و انجام آن باشد، علم حقیقی است. از سوی دیگر هیچکدام از علم الابدان (طبابت و طبیعیات) و علم الادیان (عقاید، اخلاق و احکام) لزوما علم نیستند، مگر آنکه در خدمت عقل و در راستای عبودیت باشند. امتیازاتی هم که برای عالم برشمردهاند، ربطی به کسانی ندارد که فقیهند یا مفسر یا متکلم یا فیلسوف یا طبیب! این یک اشتباه استراتژیک است که فکر کنیم مفسر قرآن یا آنکه در اثبات ولایت فقیه کتاب مینویسد عالم است! او شرط لازم و اقتضای عالم بودن را دارد نه شروط کافی آن را.
با این حساب نه کسی به دلیل مفسر قرآن بودن عالم است و نه کشاورز کفنپوش ورامینی و "فهمیده"، به دلیل فقیه و مفسر نبودن غیر عالم. مهم آن است که هر کس به اندازه توانش، وظیفه شناسی و عمل به وظیفه کند، بنابراین بسا بسیجیانی که عقلشان بیش از فقها و فلاسفه و متکلمین و اصولیون و فیزیسینهایی است که ملجأ و مرجأ و مرجع مخالفین نظامند.
به عبارت دیگر تمام آنچه اقتضاء علم بودن را دارد اگر در راستای شناخت وظیفه و عمل به وظیفه باشد، علم مفید است و گرنه با "خر"من "سواد" هم اگر روسیاه وظیفه نشناسی باشیم، حماری را مانیم که "اسفار" بر پشت میکشد. کاش کلام یک کلامی کال نباشد، استدلالش لال و سکوتش سکته عبودیت و سقوط در پی نداشته باشد!
انسانشناسی استراتژیک: معمولا رفتار، عواطف معنوی و افکار یک فرد یا گروه، تعیینکنندگی بالایی در ارزشگذاری ما دارند و این نگاه ، در بین خواص و عوام ما جاری است، و این یعنی فقر فقه استراتژیک، یعنی فتنهای که دامن بسیاری از بزرگان را نیز گرفت.
امام علی (ع) در طراحی انسانشناسی استراتژیک میفرماید: العقول أئمة الافکار، و الافکار أئمة القلوب، و القلوب أئمة الحواس و الحواس أئمة الاعضاء" عقل، پیشوای ذهن است و ذهن پیشوای قلب و قلب پیشوای حواس و حواس، پیشوای اعضا. بحارالانوار، ج۱، ص۹۶.

اول عقل، دوم فکر، سوم قلب و احساس و چهارم حواس و سپس اعضاء (رفتار). می گویند که فلانی علامه است؛ بسیار خوب! اما آیا کار عالمانه هم میکند؟ یا کلامش فتنهآمیز است و سکوتش مرگبار؟ فلانی عارف است؛ اما آیا عمل و امر به معروف و نهی از منکرش هم سرخ است یا حسینی نیست؟
با بررسی آیات و روایات مربوط به عقل معلوم میشود که این عقل همان گوهر اصلی هویت انسان و کانون هدایتیابی و عبودیت است، و ذهن یکی از قوایی است که در اختیار آن است. و تعقل، به معنای عملیات ذهنی مرسوم در حوزه منطق و ریاضی و فلسفه و کلام نیست؛ بلکه فرایند تلاش برای وظیفه شناسی و عمل خالصانه به وظیفه در راستای عبودیت و تقرب به خداوند است. یعنی هنگامی که یک بنا برای رضای خدا و در راستای تحقق وظیفهاش، آجری را روی دیوار می گذارد؛ این کار تعقل است.
رسالت ذهن، این است که با توانش فطری ای که در اختیار دارد، به کسب مهارت و ورز لازم در حوزه زندگی بپردازد و بتواند با راهنمایی عقل، وظیفه انسان را به وی نشان دهد. بنابراین تمام دانشها و مهارتهای ذهنی ابزاری هستند برای شناخت وظیفه، و شناخت وظیفه هم مقدمه ای است برای انجام خالصانه وظیفه. پس از اینکه وظیفه فرد مشخص شد، به انگیزه و نیرویی برای انجام وظیفه احتیاج دارد.
قلب هم کانون حب و بغض و مولّد نیرو برای حرکت است و یکی از قوایی است که میتواند در اختیار عقل باشد. به دلیل اینکه قلب، کانون تولید نیرو است، باید به شدت مراقبت شود که هیجانها به جای وظایف واقعی عملیاتی نشوند؛ زیرا فساد همواره از کانون قدرت بر می خیزد. عین مراقبتی که از پول در گاوصندوق می شود، از قلب هم باید بشود تا انگیزه و نیروی آن به سرقت نرود. پس از تولید نیرو، حواس موظفند که بدن را با نیروی تولید شده قلب، در راستای دستور ذهن، به حرکت درآورد؛ البته تصمیم نهایی باید با امضای عقل یا جهل باشد؛ وگرنه شوق مضاعف انسان به یک پدیده هم گاهی منجر به رفتار نمی شود.
خودسازی استراتژیک؛ چه کنیم که ارمغان تلاشمان تلاشی خوشبختی خود و جامعهمان نباشد؟ باید لایههای مختلف خود و جامعهمان را بشناسیم. پیشتر گفتیم که انسان دارای یک عمق و سه سطح است؛ عقل، عمق ما و فکر و قلب و رفتار سطوح شخصیت ما هستند. هر سه سطح ما باید در خدمت عقل باشد وگرنه غیر مفید و در خدمت ابلیس بوده اند.
ذهن و شناخت خدا برای عبودیت ضروری است، اما این یقین ذهنی برای شناخت خدا، مانع از "جحد" و انکار عقلی نیست؛ حتی داشتن ارتباط قلبی و عاطفی با کسی نیز، لزوما به معنای مقرب بودن نیست، بسا کسا که عبدالحالاند نه عبدالله؛ عبد دلند نه عبد صاحب دل!
همانطور که در حوزه بدن، برخی به جای بدنسازی، دچار پروار یا پرورش اندام میشوند و با وجود عضلات پرحجم، از یک بدن ورزیده کوچک هم شکست میخوردند، در حوزه قلب هم برخی به جای ساختن و ورز قلب، دچار پروار یا پرورش اندام قبی میشوند و خیلی قوینما اما ضعیفند، در حوزه ذهن هم برخی به جای خودسازی دچار پروار ذهن میشوند، به عضلات ذهنشان که نگاه میکنی، حیرت میکنی و حتی وقتی آشکارا دچاری این ذهن پیلتین به فتنه را می بینی، باز هم به دلیل فقر دانش استراتژیک در تحلیل ابعاد انسان، سردرگمانه، به گمانهزنیهای واهی دلخوش میکنیم. چون معیار پرواز، پروار عضلات جسم یا قلب یا ذهن نیست. معیار خودسازی استراتژیک، پروار ذهن، قلب یا بدن نیست، میزان، پرورش عقل است، که با وظیفه شناسی و انجام آن رشد میکند.
امام علی علیه السلام: الا لا یحمل هذا العَلَمَ الا اهل البصر و الصبر! (نهجالبلاغه، خطبه 173) بصیرت یعنی شناخت، یعنی علم، اما کدام علم؟ همان که نتیجهاش عبودیت است، نه هر دانشی، یادمان نرود که بسیاری از بزرگان به دلیل فقدان بصیرت کوچک شده اند؟ اگر ولایتمداریمان در "سطح" رفتار و فکر و قلب باشد، باید منتظر منتظریهای دیگری باشیم که ولایت فقیه را با فکر اثبات کرد و در عمل انکار کرد.
بله علامه طباطبایی رحمة الله علیه و علامه مصباح و آیت الله جوادی دامت برکاتهما در حوزه ذهنی قطعا بزرگ بودهاند، احمدی نژاد قطعا در حوزه رفتار بزرگ است، آیت الله بهجت –رحمة الله تعالی علیه- قطعا در حوزه قلبی بزرگ بوده است، و هر کدام از اینان، در سایر حوزهها نیز، بهرهها دارند، اما فقط مولا خامنهای است که سطوح قلب و ذهن و بدنش بیش از همگان در خدمت عقلش است. او عاقلترین انسان غیرمعصوم است. سلام بر بدنش! سلام بر قلبش! سلام بر فکرش و سلام بر عقلش! اشکال برخی بزرگان در کوچک بودن عقلشان است و تاریخ اسلام پر است از این بزرگان کوچک!
بررسی عوامل زایش فتنه: علت اصلی گرفتار شدن در فتنه را باید در دو حوزه برسی کرد، یکی مربوط به وظیفه نشناسی در حوزه شناخت وظیفه است و دیگری مربوط به کوتاهی در عمل به وظیفه است. که ریشه اصلی آن هم هوای نفس است: "انما بدء وقوع الفتن، اهواء تتّبع و آراء تبتدع! (نهجالبلاغة، خطبه 50)
فقدان درک مفید از حقایق و وقایع: در حوزه وظیفه شناسی گاهی انسان دچار خطاهای به ظاهر کوچک و ظریفی میشود که نتایج خطیری دارد؛ انسان برای فراگیری وظیفه باید در دو حوزه تلاش کند
الف. حوزه شناخت حقیقتها؛ ب. حوزه شناخت واقعیتها.
نداشتن شناخت مفید در هر یک از این موارد مانع از شناخت وظیفه در جریان حیات فردی و اجتماعی است. به عبارت دیگر برای اینکه بدانیم در این شرایط واقعی، کدام حقیقت و در چه سطحی باید اعمال شود، هم به شناخت حقیقت و هم به شناخت واقعیت نیازمندیم:
العالم بزمانه لاتهجم علیه اللوابس. از این رو مولا خامنهای میگوید: "اگر کسی درس بخواند، تا ملایدرجه یک بشود و به قدری تقوا داشته باشد که سلمان عصر گردد؛ یک چنین ملای عالم عادل فقیه متقی همه چیز تمام، اگر دنیا را نشناسد، چنانچه خدا رحمش نکند، ممکن است همین آدم وسیلهای برای شیطان بشود..." حوزه و روحانیت، ج۱، ص 128.
مهمترین وظیفه ما تبعیت از عمق استراتژیک: برای دستیابی به هر دو شناخت باید هر دو کتاب حقایق و وقایع را مطالعه و مباحثه کرد، و از هر کدام به قدر طاقت و در راستای دستور عقل/ولیّامر، تلاش کنیم. توازن، یکی از ضروریات شناخت حقایق و وقایع است، اینکه در هر چیز به قدر ضرورت شناخت پیدا کنیم. در غیر این صورت دو اتفاق میافتد؛ یکی تحصیل علم غیرمفید در حقایق و وقایع، و دوم عدم تحصیل علم مفید در این دو حوزه؛ چون فرصت این شناخت توسط رژیم اشغالگر علم و عمل غیرمفید غصب شده است. خوشبختانه در این زمان، نائب امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف، در شناخت حقایق مفید و وقایع و زمان و مکان، در عالیترین سطح یک انسان غیرمعصوم قرار دارد. و متاسفانه بسیاری از بزرگان یا در شناخت حقایق، اولویتدار و متوازن حرکت نکردهاند و دانش غیر مفید بسیاری دارند، یا در حوزه شناخت وقایع متوازن و مفید عمل نکردهاند و درک درستی ندارند و بهر حال خودسازی استراتژیکشان ستودنی نیست.
بزرگترین عامل بصیرتسوزی و فتنهسازی: گفتیم که بصیرت یعنی علم به وظیفه به قصد عمل به آن، و از آنجا که دانستن تمام حقایق و واقعیات برای همه ممکن نیست، رجوع به خبره و معلم یک اصل اجتنابناپذیر است؛ اگر معلم جامعهای "حقیقتا" عالم باشد، جامعه رشد و عقلانیت پیدا میکند. بزرگترین عامل فتنهسازی، تحریف "مفهوم عالم" است، به گونهای که بر کسانی صدق کند که ورم ذهنی یا قلبی دارند اما عبودیت شان در حد متعلم هم نیست. اگر کسی را که عمق استراتژیک کمی دارد عالم خواندیم و چهره و شهرهاش کردیم، فردا چوب سخن یا سکوت جاهلانهاش را امام زمان و مستضعفین منتظرش میخوریم. مهمترین کیاست این است که ما هر کسی را جزو "خواص حق" معرفی نکنیم، الان جمع قابل ملاحظهای از خواص حوزوی و دانشگاهی ما، عوامند. یادمان باشد که بزرگترین ظلم، برآشفتگی ما از نقد شدن یک غیرعالمی است که عالم خوانده شدهاست و افشا نکردن کم عقلی خواصی که خاصیتی برای ظهور ندارند. هر کس در فتنه جمل جمهوری گل محمدی، در رکاب مولایش بود، عالم است هر چند بی"سواد" باشد و هرکس نبود، جاهل است هرچند مفسر قرآن و حدیث و فقیه و فیلسوف باشد. آماس سطوح بدنی و ذهنی و قلبی، تعیینکننده ضریب دانایی نیست!
خطای استراتژیک: یکی از بزرگترین خطاهای استراتژیک صدا و سیما و حوزه و دانشگاه این بوده است که کسانی را به خاطر کرامت بدنی، کرامت ذهنی و یا کرامت قلبی، بزرگ کردهاند، در حالیکه بزرگی به کرامت عقلی و عبودیت است نه عبادت یا ریاضت ذهنی یا قلبی یا ورزش و بازیگری.
اگر می گوییم فلان و فلان بزرگند؛ و بعد در تبیین بزرگیشان، بزرگی سطح ذهن و کرامت تفسیری و فلسفی یا کرامت معنوی و قلبیشان را دلیل آوردیم، به خطا رفتهایم، اگر احمدینژاد را بزرگ دانستیم و دلیل آن را خدمات و کرامت وی در حوزه بدن و جسد جامعه دانستیم، دچار اشتباه استراتژیک شدهایم. اگر مطهری و مصباح را "فهمیده" دانستیم و دلیل آن را، ضریب وظیفهشناسی و عمل به وظیفهشان دانستیم درست فهمیدهایم. از نظر امام علی علیه السلام هیچکدام از کسانی که دارای کرامت در امور مربوط به بدن یا ذهن یا قلب هستند، عالم نیستند، عالم کسی است که عبودیتش (وظیفهشناسی و عمل به وظیفه) بیشتر باشد: ثمرة العلم، العبودیة.
عقل عامل بصیرت سازی و فتنه سوزی: اینک سید علی خامنهای (نفسی له الوقاء و الحماء) به شکلی متوازن، در حوزههای بدن، ذهن و قلب، وظیفهشناسترین انسان غیر معصوم است. او نائب امام عصر و عمق استراتژیک جامعه بشری است. وقتی فراتر از رساله، رسالت نیابت عام امام زمان بر دوش ایشان میآید، مورد عنایت ویژهای هم قرار میگیرند و در موقعیتی بین غیر معصوم و معصوم قرار میگیرند (در حقیقت معصوم علیه السلام، فراعمق استراتژیک و حیاتی جهان است و نائب خاص یا عام ایشان، عمق استراتژیک جامعه است)؛ به گونهای که حتی بسیاری از به اصطلاح بزرگان دینی و دنیایی، حتی توان شاگردی او را هم ندارند! چون توان و لیاقت شاگردی استراتژیک، به میزان سنخیت عقل طرفین بستگی دارد نه همآستانگی قلبی یا ذهنی یا بدنی. بنابراین خیلی از به اصطلاح بزرگان توان درک حرفهای نائب امام عصر را ندارند و ساکت و ساقطند! مگر در زما انقلاب، جمع حیرتاوری از به اصطلاح علما و فقها و مفسرین و فلاسفه از مردم عادی جانماندند؟ سلام خدا بر خامنهای، زعیم اسلام در دوران منتهی به ظهور. آیا "سفیر" امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف را میشنویم؟ تا برای مسلم، کوفی باشیم یا کافی!
بررسی سطوح فتنه: همانطور که حضرت امیرالمومنین علیه السلام فرمودهاند، انسان دارای سه سطح و یک عمق است. سطح بدنی، سطح قلبی، سطح ذهنی و عمق استراتزیک یا عقل. گاهی فرد/جامعه در سطح بدن و رفتار دچار جهالت و فتنه میشد، گاهی فرد/جامعه در سطح قلب و احساس مفتون میشود، گاهی فرد/جامعه در سطح ذهن و ادراک دچار فتنه و شبهه میشود، و گاه فرد/جامعه در عمق استراتژیک خود دچار فتنه میشودند. البته فتنه مراتبی هم دارد، مثلا ظن، شک، وهم و جهل. در این مجال به مراتب فتنه (در هم آمیختن حق و باطل) نمیپردازیم.
الف. نازلترین لایه فتنه، ابهام و شبهه در حوزه بدن: گاهی انسان/جامعه دچار فتنه در حوزه مسائل مربوط به بدن فرد و جسد جامعه میشود؛ پیشرفت و بزرگی تمدن امروز بشر در این دو حوزه؛ یعنی طب و طبیعیات است. این لایه از وجود فرد/جامعه هر چند کم اهمیتتر است، اما برای تکامل و قلب، ذهن و عقل، ضروری است. عقب ماندگی ایران بیشتر در حوزه طب و طبیعیات است نه در حوزه قلب و ذهن و عقل. البته هر کدام از این حوزه ها نیز خود دارای شاخهها و ابعاد بسیاری است. ملاک غرب در پیشرفت، همین است، اما ما با این چرکمتر جامعه را اندازه نمیگیریم، ارزیابی جامعه انسانی بر اساس میزان عبودیت و عظمت عقلی آن است.
ب. لایه بعدی، فتنه در حوزه قلب و احساس: اینکه ما در شوق و نفرت دچار فتنه شویم؛ یعنی به اصطلاح مفتون شویم. متاسفانه این بخش از فتنه با وجود اهمیت فروان، مورد غفلت واقع شده است، شبهات دل، عاشقیها و مفتون شدنها، همگی فتنه قلب هستند، اما ما براحتی از فتنههای قلبی فرد و جامعه و حتی شرک در شوق و نفرتمان میگذریم.متاسفانه به دلیل فقد فرمولبندی این سطح، شناخت شفافی از اهمیت و خطرات آن نیست، در حالیکه به فرموده معصومین، انسان با همان است که دوستش دارد: المرء مع من أحب: بنده آنی که در بند آنی.
ج. لایه مهمتر فتنه، پوشیدگی حق در حوزه ذهن؛ یعنی در ضروریاتی که باید بدانیم، دچار ابهام یا شبهه یا جهالت شویم، چیزی که بیشترین دغدغه عالمان حوزه ذهن است. این شناختهای مورد نیاز، در مسائل گوناگونی قابل تصور است، از علم الابدان و فنآوریها گرفته تا علم الادیان (اخلاق و عقائد و احکام). د. فتنه در عمق استراتژیک فرد/جامعه؛ یعنی حوزه عقل/ولیّ امر اگر به دلیل کوتاهی در کاربست صحیح سطوح بدن، ذهن و قلب، دچار بیماری عقلی/حاکمیتی شویم و طاغوت بر فرد/جامعه حکومت کند، به سمت پایان خطرناکی ادامه میشویم.
بالاترین حق خداوند بر بندگانش: به فرموده امام علی ع بزرگترین واجب الهی، رعایت حق والی از سوی مردم و حق مردم از سوی والی است (و اعظم ما افترض سبحانه من تلک الحقوق، حق الوالی علی الرعیة و حق الرعیة علی الوالی) اهمیت عقل فرد و عقل جامعه (ولیّامر) به حدی است که خداوند مخوفترین تهدید را در مورد فتنه در آن به کار برده است؛ "لایتّخذ المومنون الکافرین اولیاء من دون المومنین و من یفعل ذلک فلیس من الله فی شیء الا أ ن تتقوا منهم تقاة و یحذرکم الله نفسه و الی الله المصیر" آلعمران/28.
اگر فرد/جامعهای، نظام طاغوتی را بپذیرد، خداوند او/جامعه را از خودش و نه از عذابش ترسانده است و هیچ عملی از او پذیرفته ۲ نیست؛ چون عقل یا ولیّ امر (عمق استراتژیک) اگر دچار اشتباه یا طاغوت باشد، قوت سطوح ذهنی و قلبی و بدنی ارمغانی جز دوری از مقصود ندارد. متاسفانه علمایی بودهاند که به همه چیز علم داشتهاند جز وظیفهشان! و علم نداشتن به وظیفه؛ یعنی جهل به تنها چیزی که علم به آن واجب است.
فتنه در مورد عقل فرد و عقل جامعه (ولیّ امر) به دلیل فقدان کاربست امکانات بدنی، قلبی و ذهنی در راستای عبودیت است. اگر شاکر باشیم و امکانات فعلی را در راستای هدف خلقت از آنها بکار بندیم، خداوندهم حتما ما را زیاد میکند و عمق استراتژیک فرد/جامعه بیش از پیش به سمت عبودیت روانه میشود.
نتیجه آنچه در بالا گفته شد این است که اگر کسی نتوانست ولیّامرش را در امری اطاعت کند، به دلیل حقارت عقلش است. عقل که کم باشد، اطاعت از ولیّامر کم میشود. و این یعنی خطر مخوف فتنه و گرفتاری در عمق استراتژیک! متاسفانه علمایی بودهاند که به همه چیز علم داشتهاند جز وظیفهشان! و علم نداشتن به وظیفه؛ یعنی جهل به تنها چیزی که علم به آن واجب است! براستی چنین کسانی عالمند یا جاهل؟
نقش اتفاق در حوزه عقل فرد و عقل جامعه(ولیّامر): خداوند متعال ارزش هر انسانی را به اندازه عقلش تعیین میکند؛ یعنی عقل؛ عامل تعیین کننده ارزش انسان است. اما امور مربوط به حوزه بدن و قلب و ذهن، لزوما تعیینکننده نیستند. پس هر گونه رفتار ما در قبال عقل/ولیّامر چون لزوما جنبه تعیینکنندگی دارد، امکان ندارد اتفاقی باشد. به عبارت دیگر یک اتفاق مثل یک یا چند آجر متفاوتی است که در میان هزاران آجر نمای ساختمان که به رنگ مطلوب معمار است، قرار گرفتهاند. آیا این آجرهای اتفاقی هستند که رنگ نما را مینمایانند؟ یا آجرهای انتخابی؟ آیا ارزش انسان که به عقل است، اتفاقی است یا انتخابی؟
منظور از طرح این مساله این است که اگر تجلی شخصیت یک عالمی، نتوانست در فتنه اخیر روسفید باشد، عمق استراتژیک او خراب است. این ناتوانی و مفتون شدن نه از سر اتفاق، بلکه از روی انتخاب است و اساسا چنان بزرگی حقیقتا عقلش کوچک است؛ نه اینکه دچار یک افت و آفت اتفاقی باشد. به همین دلیل مولا خامنه ای گفت: اشتباه در این امتحان (فتنه سبز) نتیجهاش سقوط است. با بررسی کسانی که با کلام یا سکوتشان سقوط کردند به بزرگانی برمیخوریم که آوردن نامشان ممکن است کام ما را تلخ کند. شناخت این ساکتان ساقط را به شما وامیگذاریم. بزرگانی که در حوزه بدن، قلب و ذهن بزرگند اما بزرگی به عقل است!
آیا ممکن است در یک مساله حیاتی، کارگزاران، علما و عرفا اشتباه کند اما ما...؟ تمثیلی برای هضم سنگینی برخی مطالب: یک ماشین برای حرکت هم به سامانه حرکتی مثل چرخها محتاج است (سطح بدن و رفتار) هم به سامانه تولید نیرو (سطح قلب و کانون حب و بغض که منشأ تولید نیرو است) و هم به سامانه روشنایی برای شناخت مسیر (سطح ذهن و اندیشه) و هم به راننده ای که تمام این امکانات را در خدمت حرکت به سمت مقصدمان -جل جلاله- هماهنگ کند؛ راننده همان عقل و عمق استراتژیک است. بسا ماشینی که سامانه روشناییش (ذهن و فکرش) مهشکنترین است، حتی موتور و قلبش، بنز است؛ اما سامانه حرکتی یا راننده آن معیوب باشد؛ نتیجه جاماندن است ۳ اما اگر رانندهای "عاقل" باشد، با توجه به امکاناتش، وسیلهای تهیه میکند که شاید سامانه روشناییش مهشکن نباشد، موتورش بنز نباشد و شاید چرخش، چرخترین نباشد، اما سلام بر کفن پوشان ورامینی که عاقلتر از برخی علامههایی بود که نتوانستند در رکاب انقلاب باشند. سلام بر آن موتور گازی که با بضاعت اندک، اما میرود؛ و اُف بر اف-شانزدهای که با سکوتش بمبافکن فتنهگران باشد!
نمودار وضعیت حوزه های شخصیتی عاقل: عاقل بیشترین ضریب انطباق حوزه ذهن و قلب و رفتار با حق را دارد، به هر میزان که عقل کمتر شود، ضریب انطباق حوزههای سهگانه "ذهن، قلب و رفتار" با حق کمتر میشود؛ به طور طبیعی معنای کمتر شدن عقل این است که ما چیزهایی را میدانیم (ذهن بزرگتر) تا اندازهای هم بدان شوق داریم (قلبی کمی کوچکتر) و کم و بیش هم در راستای کاربست آن حرکت میکنیم (حوزه رفتار کوچکتر).

نکته مهم این است که منظور ما از بزرگتر و مهمتر بودن حوزه ذهن نسبت به قلب، و حوزه قلب نسبت به بدن و رفتار؛ بزرگتر بودن سطح مفید آن به طور طبیعی است نه بزرگتر بودن سطح غیر مفید آن. سطح مفید ذهن یا قلب یا رفتار به اندازهای است که به شناخت وظیفه و عمل بدان منجر شود؛ البته وظیفه همان است که در حوزه شخصی با عقل (حجت درون) تعیین میکنیم و در حوزه اجتماع با رهنمود ولیّامر (حجت برون).
بنابراین اگر عقل کوچک باشد و ذهن بزرگ باشد، این خود بزرگترین خطر است؛ دزد با چراغ! و اگر عقل کم باشد و قلب بزرگ باشد، باز هم خطر بزرگی در کار است و خطر بعدی هم بزرگی حوزه رفتار و بدنی است که توام با عقلی متناسب نباشد:

در واقع هر بخشی از ذهن و قلب و بدن که منطبق با حق و در اختیار عقل نباشد؛ در اختیار باطل و جهل است؛ "فماذا بعد الحق الا الضلال" یونس32.
پس، بعد از ولیّامر، شاگردان حقیقی وی (معدودی از نخبگان و اکثر مردم) هستند که بیشترین شناخت مفید از حقایق و وقایع فردی و اجتماعی را دارند، یعنی شناخت وظیفه؛ چون عقلشان بیش از بقیه است. و به اصطلاح عالمان و خواص ذهنی، که متورمترین سطح ذهن و کمترین سطح مفید عقل را دارند، زیانبارترین افرادند، چون این سطح بزرگ در خدمت جهل است.
به عبارت دیگر درصد سطح ذهنی مفید، در مردم، بیش از اکثر نخبگان و عالمان است، و درصد سطح قلبی مفید در مردم و برخی نخبگان، بسی بزرگتر از سطح قلبی مفید و عرفان و محبت بسیاری از عالمان و عارفان است. ضمنا مراد از سطح مفید ذهی یا قلبی، سطحی نیست که اقتضای مفید بودن دارد، مثلا دانش دین، بلکه سطحی است در مسیر عبودیت بالفعل می شود.
مرتبط: وحید خراسانی عالم تر است یا آخوند خراسانی
برخی لحظات استراتژیک زندگی آیت الله بروجردی
ـــــــممممممممممممممممــــــــ
۱. "فلو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف علي المر تادين و لو ان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندين و لكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان فهنالك يستولي الشيطان علي اوليائه" نهجالبلاغة، خطبه 50.
۲. این مطلب را علامه طباطبایی در ذیل تفسیر همین آیه به خوبی تشریح کردهاند، اما متاسفانه خودشان در کاربست این آیه، در جریان انقلاب اسلامی، خیلی موفق عمل نکردند؛ حضرت آیت الله خامنهای میفرماید: "پدرم با مرحوم علامه طباطبایی خیلی دوست بودند، ساعتها در منزل پدرم مینشستند و با یکدیگر صحبت میکردند ... من به عنوان یک طلبه جوان، درباره مسایل مبارزه با ایشان بحث میکردم و میگفتم: شما چرا در این فضای مبارزه وارد نمیشوید؟ ... ایشان میگفتند: ... ما در برههای از زمان میتوانستیم تأثیر بگذاریم - مرادشان زمان مشروطه و بدو ورود تمدن جدید بود- ولی گناه بزرگی واقع شد که آن وقت، این کار تعفیب نشد؛ اما دیگر حالا وقت گذشته است و فایدهای ندارد ... این مبارزات به نتیجهای نخواهد رسید و این نظامی که ما میبینیم بر سر کار است، با این حرفها و با این یکذره و دو ذره، از بین نخواهد رفت". شما ببینید، عالم روشنبیی مثل علامه طباطبایی - که دیگر در مورد روشنبینی و اگاهی ایشان، هیچکس شک ندارد... - تعبیرش از واقعیت جامعه این طوری بود که میگفت فایدهای ندارد" حوزه و روحانیت، ج1، ص56. شاید این اندوه امام راحل در منشور روحانیت هم ناظر به همین مساله باشد، اینکه برخی می گفتند: «با گوشت و پوست نمىتوان در مقابل توپ و تانك ايستاد و اينكه ما مكلف به جهاد و مبارزه نيستيم» صحيفه امام، ج 21، ص 27.
حتی وقتی گزارشگر رادیو، پس از شهادت علامه مطهری، از علامه طباطبایی میپرسد که آیا ایشان برای آینده انقلاب، برنامهای داشت؟ علامه میگوید: "من کاری به این کا... ، من به اینچیزا دل نمیدم" این عین عبارت ایشان است، متاسفانه ایشان نه در شکلگیری انقلاب نقش عالمانهای داشتند و نه در تدوام آن.
نمونههای دیگری از این دست: امام خمینی و آقای بروجردی: "پس از عقب نشینی آیت الله بروجردی از طرح اصلاح حوزه، امام خمینی به همراه مرحوم آیت الله شیخ مرتضی حائری یزدی و دیگر اعضای هیأت مصلحین حوزه، نزد وی می روند تا علت را جویا شوند. در خلال مذاکرات، ناگهان آیت الله بروجردی میگوید: "از کجا بدانم که میخواهید اصلاح کنید؟!" آقا مرتضی حائری با عصبانیت میگوید: "آقا یعنی ما مفسد هستیم؟! پدر من حوزه ای به آن خوبی تشکیل داد و ما مفسد هستیم؟!" این را میگوید و عمامهاش را به زمین میزند. با دخالت یکی از اطرافیان آقای بروجردی، حاج آقا روح الله خمینی هم استکان چایش را که در دست داشته به دیوار میکوبد که میشکند. آقای بروجردی بلند میشود به اندرون میرود. آنها هم برخاسته از خانه خارج میشوند و همه چیز به حال اول باقی میماند.» علی دوانی، زندگانی آیت الله بروجردی، ص 310.
حکم محارب برای شیخ فضل الله نوری و اعدام شدن وی: "به عموم ملت ایران حکم خدا را اعلام میداریم؛ الیوم بذل جهد در استحکام و استقرار مشروطیت به منزله جهاد در رکاب امام زمان _ ارواحنا فداه_ و سر مویی مخالفت و مسامحه به منزله خذلان و محاربه با آن حضرت _صلوات الله و سلامه علیه_ است، أعاذ الله المسلمین من ذلک إن شاء الله! الأحقر عبدالله المازندرانی، الأحقر محمد کاظم الخراسانی، الاأحقر نجل المرحوم الحاج میرزا خلیل" فقه و مصلحت، ابوالقاسم علیدوست، سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، چاپ اول 1388، ص666، به نقل از حسین زرگری نژاد، رسائل مشروطیت، چاپ دوم، تهران، 1377، ص447.
امام علی و کمیل: حضرت امام علی علیه السلام خطاب به کمیل بن زیاد؛ همان که دعای کمیل بر ایشان انشاء شده است: "فقد صرت جسراً لمن أراد الغارة من أعدائك علي أوليائك: ای کمیل! براستی که تو پلی شدی برای دشمنان غارتگرت، بر ضد دوستانت!" نامۀ ۶۱ نهج البلاغه خطاب به كميل بن زياد نخعي، چاپ جامعۀ مدرسين، ص۱۴۴.
۳. بیان امام خامنهای در ديدار كارگزاران و مسؤولان نظام در عيد سعيد فطر، 11 اسفند 1373؛ بند4: "در گذشته، ايمانهاى عميق، بسيار داشتيم؛ اما ايمانى كه ملتها را به عمل و تلاش و جد و جهد وادارد؛ به آنها خط سياسى بدهد و آنها را در راه يك حركت عظيم ملى دستگيرى كند، نداشتيم. اين پديده و رخدادى جديد است. اگر به كشورهاى اسلامى و به گروههاى مسلمان در سراسر عالم نگاه كنيد، اين رخداد و پديده را مشاهده خواهيد كرد. اين رخداد و پديده همان چيزى است كه دشمن اسلام از آن نگران است." به نقل از نرم افزار "حدیث ولایت" ویرایش دوم.