ابرنقد ملاصدرا/۱: فقر ملاصدرا در ابردانش و درک استراتژیک
محمد (صدرالدین) در سال 980 قمری در شیراز به دنیا آمد و در سال 1050 قمری در هفتاد و یک سالگی، در حالی که مشغول هفتمین سفر حج خود بود، در بصره از دنیا رفت. مهمترین اثر وی، اسفار اربعه است که تلفیق استادانه عرفان و کلام و فلسفه است. ملاصدرا در میان برخی از علمای بزرگ تشیع، دارای ارزش والایی است. مثلا حضرت امام خمینی در فلسفه[1] متاثر از ایشان بوده اند، هر چند که به نظر می رسد، ایشان در حوزه ابردانش، نظر دیگری داشته اند.[2]
به نظر می رسد که تا قبل از ظهور ابرشخصیت هایی چون حضرت امام خمینی و امام خامنه ای، اندیشه و احیانا شخصیت ملاصدرا، جایگاه مهمی در میان برخی داشت اما ستاره ملاصدرا با طلوع آفتاب امام خمینی و امام خامنه ای، به افول افتاد. مسلما به برکت ابرمردهایی چون امام خمینی و امام خامنه ای، افق عظیمی از ابردانش و ابَـر بودن به وجود آمد که زمینه درک اشکالات جدی ذهنزدگی های ابن سینا، قلب زدگی های ابن عربی، و حکمت به اصطلاح متعالیه صدرایی فراهم آورد. به گونه ای که جهان، اسلام را با نام امام خمینی و امام خامنه ای می شناسد و قرائت همین افراد از اسلام و نیز عملکرد استراتژیک آنان است که جهان کفر و استکبار و طاغوت را به هراس می اندازند نه امثال ابن سینا، ابن عربی، ملاصدرا و آخوند خراسانی. برخی فکر می کنند که مشکل ملاصدرا داشتن یا نداشتن اندیشه سیاسی[3] است و در اثبات و نفی آن کتابها و مقاله ها نوشته اند. در حالی که یک بخش اساسی از مشکل امثال ابن سینا، ابن عربی، ملاصدرا و آخوند خراسانی، نداشتن درک استراتژیک و بی بهره بودن از «ابردانش» بوده است؛ چیزی که به وفور، در شیخ فضل الله نوری، امام خمینی، امام خامنه ای، علامه مصباح و سید حسن نصر الله یافت می شود.
1. ابَرانسان شناسی (انسان شناسی استراتژیک): تاکنون انواعی از انسان شناسی صورت بندی شده است و تا جایی که بنده تحقیق کرده ام، تمام فرمولهای انسان شناسی عرضه شده، یا به کلی طاغوتی است و یا دارای ابهام های جدی است؛ به گونه ای که امکان مبنا قرار گرفتن برای طراحی ابردانش را به شدت کم می کند. طراحی ابردانش و ابرانسان شناسی، بدون کمک از کلام اهل بیت علیهم السلام، دست نیافتنی است. از آنجا که بر آنیم تا از در وارد مباحث دقیق شویم نه دیوار، به امیرالمومنین (ع)؛ یعنی باب مدینة العلم، پناه می بریم؛ ایشان (ع) در تبیین انسان شناسی استراتژیک فرموده اند: العقول أئمة الافکار، و الافکار أئمة القلوب، و القلوب أئمة الحواس و الحواس أئمة الاعضاء" عقل، امام ذهن است و ذهن امام قلب و قلب امام حواس است و حواس، امام اعضا. بحارالانوار، ج۱، ص۹۶. آیات و روایات بسیاری، این فرمایش امیرالمومنین را تایید می کند که در دیگر مقالات به آن پرداخته شده است.

۱ـ۱. تفاوت عقل و فکر: فکر، فعالیت ذهنی در یک چیز است، هر کس که ذهن قوی تری داشته باشد، زمینه مساعدی برای داشتن فکر قویتر (نه درست تر) هم دارد. چون فکر وقتی حق است که در زمان بایسته، در موضوع بایسته، تا اندازه بایسته، با انگیزه بایسته و در گفتمان بایسته، نقش آفرینی کند؛ اقتدا به امامت عقل، عامل تضمین تمام این بایستگی ها است. بنابراین، عقل چیزی است که فکر، قلب و رفتار را به سوی بهترین و ماندگارترین، مدیریت می کند. اما پیچیده ترین طاغوت هنگامی شکل می گیرد که ذهن بر عقل امیری کند و هوش کسی بیش از عقلش باشد؛ نمونه این طاغوت فکرمحور را می توان در اندیشه ارسطو دنبال کرد که می گوید انسان حیوان ناطق (متفکر) است نه موجود عاقل. بنابر آنچه گفته شد، ضریب هوش و قدرت فکری معاویه یا خلبانی که بمب اتم بر هیروشیما ریخت، خیلی بالا بوده است، اما عقل نداشته اند.
2. فقر ابردانش در ملاصدرا: عبودیت و علم حقیقی، به معنای تلاش بصیرانه و مخلصانه برای شناخت وظیفه و عمل به آن است. هر کس به میزان عبودیت، دارای عقل و تعقل است. تذکر مهم اینکه عقل و تعقل ذاتا با ذهن و تفکر، متضاد است. تعقل یعنی سعی خالصانه در شناخت وظیفه، تولید انگیزه مضاعف و سپس عمل خالصانه به آن وظیفه. این فرایند، یک واحد تعقل است. بنابراین، تعقل دست کم، دو رکن دارد؛ یکی شناخت وظیفه از سر اخلاص، و دیگری عمل خالصانه به آن. به بخش نخست آن می گوییم ابردانش یا شناخت حیاتی و استراتژیک که به معنای شناخت وظیفه در هر لحظه است. هر دانستنی که مصداق شناخت وظیفه نباشد، علم شیطانی است حتی اگر یادگیری تفسیر قران و حدیث باشد؛ چون در آن لحظه، وظیفه ما مثلا لبخند زدن است. بر این اساس، می خواهیم بدانیم آیا ملاصدرا، دارای نظام فکری ای بوده است که بتواند به تحلیل دقیقی از ابردانش برسد یا نه؛ و به اصطلاح، ابردان بوده است یا نه؟
پیشتر گفتیم که آنچه ارزش حیاتی و تعیین کننده در انسان دارد، عقل (نه ذهن) او است؛ و تعقل یعنی عبودیت یا همان تلاش بصیرانه و خالصانه برای شناخت وظیفه و عمل خالصانه به آن. بنابراین، تلاش ذهنی و تفکر (یا همان تعقل صدرایی) ذاتا ارزش حیاتی ندارد و این تلاش ذهنی (تفکر) تنها اگر وظیفه انسان باشد و با قصد قربت دنبال شود، مصداق تعقل است، نه از آن جهت که فعالیت ذهنی است، بلکه از آن جهت که یک وظیفه است؛ بنابراین، اگر لبخندهم وظیفه شما باشد و بتوانی این وظیفه را بشناسی و با اخلاص به آن عمل کنی، تعقل و عبودیت کرده ای. نکته مهم آن است که بر اساس منطق اسلام، تنها کسی که تقوا دارد، یعنی وظایفش را می شناسد و به آن عمل می کند، خداوند معلم وی می شود و فرقان و ابزار شناخت حق از باطل و نیز حکمت (خیر کثیر) و تعقل را به او می دهد. بنابراین اگر کسی قوی ترین متفکر باشد، اما به وظیفه اش عمل نکند، امکان دست یابی وی به حکمت دقیقا صفر است. زیرا حکمت خروجی عقل است نه خروجی ذهن و تفکر. تعقل هم در گروه بندگی خداوند است نه فشار آوردن روی مغز. پس آنچه را که نظام صدرایی و سینوی عقل و تعقل می نامد، بزرگترین خیانت به عقل و تحریف مخوف و فاجعه بار امام درون است و تنها با سقیفه و غصب امام و عقل برون، قابل قیاس است. و به نظر می رسد که ملاصدرا و حکمت متعالیه، در فتنه سقیفه ای افتاده اند که ارسطو پایه گذاری کرد و انسان را حیوانی «متفکر» دانست؛ نه موجودی «عاقل». یکی از علائم مفتون بودن ملاصدرا، تصدیق منطقی دانستن «حقیقت ایمان» است که در آینده به آن خواهیم پرداخت.
بنابراین، اگر ثابت نشود که ملاصدرا، زمان و مکان را درک کرده است، و سیاست را با تمام پیچیدگی های و ارزشمندی هایش درک کرده است، باید گفت که نمی توان به عاقل بودن ملاصدرا حکم کرد! هر چند او نابغه ای در حوزه علوم ذهنی (و به قول خودشان عقلی) یا علوم قلبی باشد؛ مثل نبوغ ادعا شده برای ابن عربی در عرفان. به این نکته از فرمایش امام خامنه ای دقت کنیم: «اگر کسی درس بخواند، تا ملای درجه یک بشود و به قدری تقوا داشته باشد که سلمان عصر گردد؛ یک چنین ملای عالم عادل فقیه متقی همه چیز تمام، اگر دنیا را نشناسد، چنانچه خدا رحمش نکند، ممکن است همین آدم وسیلهای برای شیطان بشود...». حوزه و روحانیت، ج۱، ص 128. واضح است که چنین فردی ممکن است فیلسوف یا عارف یا متکلم یا حتی عالم علم سیاست هم باشد. در بخش چهارم مقاله ابرنقد/۲، این نکته را بر یکی از مفاخر مکتب صدرا یعنی علامه طباطبایی تطبیق می کنیم. بر این اساس، آنچه ضروری است، ابردانش است نه چیز دیگر.
۲ـ۱. فقر ابرانسان شناختی ملاصدرا و اشتباه فاحش در تعیین «حقیقت ایمان»: ملاصدرا هم مانند دیگر متفکران[4] اسلامی، از فرمول ارسطو و افلاطون در انسان شناسی تبعیت کرده است. طبق فرمایش امیرالمومنین، عقل، امام درون انسان است. «امام» یک عنصر حیاتی و استراتژیک است و هر جا که امام امامت کند، حیات هم هست، و هر جا که غیر امام، امامت کند، قطعا جاهلیت خواهد بود. بر این اساس، است که فرموده اند: آن کس که بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است. پس امام مفهومی حیاتی و استراتژیک است و عدم امامت عقل در فرمول انسان شناسی، دقیقا مثل عدم لحاظ امامت امیرالمومنین در جامعه است. بر اساس مدل انسان شناسی استراتژیک، ایمان داشتن یا نداشتن، کار عقل است. مسلما، ایمان یعنی اینکه یک نفر در برابر دستورهای الهی، با احساس امنیت و آرامش اطاعت بکند؛ دستورات الهی هم همیشه با تمایلات مثبت و خوب یک مومن همراه نیست؛ یعنی گاهی یک دستور الهی حتی با تمایلات مثبت و مقتضی ارزش نیز، تضاد دارد؛ مانند آنگاه که پس از یک عمر آرزو، امام زمانت را می بینی و او بلافاصله امر می کند که از او دور شوی و به وظیفه ات بپردازی. نمونه بسیار دقیق و جالب این مساله را می توانید در مقاله «ابرتحلیل ملاقات با امام زمان عج» ملاحظه بفرمایید. پس ایمان یعنی احساس امنیت عقلی و اطاعت از دستورهای الهی، چه قلب از آن به آرامش و امنیت برسد و چه قلب را نگران و ناخرسند کند؛ مگر کسی هست که در جدا شدن از امام زمانش، دچار تنگنا و هیجان منفی قلبی نشود!
به همین دلیل، امام باقر علیه السلام، فرموده اند: «آنگاه که خداوند عقل را آفرید، او را به گفتار درآورد و فرمود: [به من] رو بیاور! آنگاه عقل رو آورد و سپس فرمود: روی بگردان! و عقل روی گرداند و آنگاه خداوند فرمود: به عزت و جلالم سوگند، هیچ مخلوقی را محبوبتر از تو نیافریدم و تو را جز در آنکه دوست دارم، زیاد نمی کنم و تنها تو لیاقت خطاب امر و نهی مرا داری و تنها ترا مورد جزا و پاداش قرار می دهم». کافی، ج 1، ص 10. مسلما این عقل، با عقل صدرایی نسبت تضاد دارد، اما ملاصدرا با همان ذهن (عقل ارسطویی) متضاد با عقل حقیقی، به عنوان امام درون، بیعت می کند؛ این معنا دقیقا مثل آن است که در قبر و هنگام سوال از «مَن إمامُک؟» به جای امیرالمومنین بگویی «ارسطاطالیس!» براستی ولیّ فقیه ملاصدرا چه کسی بوده است! آیا ولیّ امر، مساله او بوده است؟ اصلا کسی که امام مشخصی نداشته باشد که بتواند دستورهایش را اطاعت کند، چطور می تواند باشد؟ برای ما غیرقابل تصور است! «اللهم عرّفنی حجتک فإنک ان لم تعرفنی حجتک ضللت عن دینی». بی شک کسی که ولیّ فقیهش را نشناسد، گمراه است! در مقاله شماره دو، بیشتر به این موضوع می پردازیم. البته ملاصدرا به دلیل ارتباط مستمر بل آیات قرآن، روایات و نشو نما در جامعه شیعی، هرگز به طور منسجم، پیرو نظام طاغوتی ارسطو نبوده است و در موارد بسیاری، از مبنای انسان شناختی خود عدول کرده است و احیانا بر اساس درک مجملی از انسان شناسی امیرالمومنین (ع) عمل کرده است. در یکی از مواردی که ملاصدرا دقیقا بر مبنای انسان شناسی ارسطویی وفادار مانده است، مساله تبیین «حقیقت ایمان» است که آن را «تصدیق منطقی» می داند. پذیرفتن امامت ذهن، به جای امامت عقل، دقیقا مثل این است که ارسطو بی دین را به جای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم بنشانی.
ایت الله فیاضی در مقاله «حقیقت ایمان از دیدگان ملاصدرا» نشان می دهد که متاسفانه ملاصدرا، حقیقت ایمان را تصدیق منطقی می داند. آری او دچار مدل طاغوتی انسان شناسی شده است و در اینجا، به امامت فکر و ذهن بر انسان صحه گذاشته است. تا جایی که حتی ایمان را نیز، به معنای تصدیق منطقی گزاره های دینی، معرفی می کند[5]. در حالی که تصدیق منطقی، مباینت و تضاد ذاتی با ایمان دارد، و برخلاف ایمان، نه اختیاری است و نه دارای مراتب. آیات صریحی از قرآن نیز، نشان از تفاوت یقین منطقی و ایمان دارد: «و جَحدوا بها و استیقنتها انفسُهم ظلماً و علواً» نمل، 14. به نظر می رسد که منشا خطا، اشتباه در فهم معنای «تصدیق» نیست، بلکه عدم شناخت تفصیلی انسان شناسی استراتژیک است. یعنی ملاصدرا، چون بر اساس رسوبات اندیشه ارسطویی، ذهن را امام درون می پندارد، مفاهیم وابسته به ذهن را نیز، برترین مفاهیم می داند؛ او ذهن را همان عقل می داند و علم ذهنی را همان علم عقلی می داند و حکیم را همان فیلسوف می داند. به گفته آیت الله فیاضی، علامه طباطبایی در تفسير آيه چهار سوره فتح، به این باور ملاصدرا اشاره کرده، آن را رد می کند: «و من هنا يظهر بطلان ما قيل: إن الإيمان هو مجرد العلم و التصديق و ذلك لما مرّ أن العلم ربما يجامع الكفر.» الميزان في تفسير القرآن، ج 18، ص 259؛ نرم افزار جامع التفاسیر.
قطعا فقر ابرانسان شناختی، منجر به فقر ابرجامعه شناختی می شود. کسی که عقل درون را به طور مشخص به امامت نپذیرفت، نمی تواند عقل برون را هم به درستی بشناسد. زیرا تنها امام و حجت درون است که با امام و حجت برون و ولیّ امر مشروع الهی، سنخیت دارد و در کنار ولیّ امر مشروع خود، احساس امنیت برتر و پایدارتر می کند.
۲ـ۲. فقر ابرجامعه شناختی ملاصدرا و نفی ولایت فقیه: طبعا ملاصدرا با توجه به فقر استراتژیک در انسان شناسی، دچار فقر استراتژیک در جامعه شناسی هم خواهد شد و مومن ترین، حکیم ترین و لایق ترین فرد برای امامت را کسی می داند که یقین منطقی به گزاره های مورد نیاز داشته باشد؛ و چنین کسی، یا انحصارا فیلسوف است چنانکه افراد بی دینی مثل ارسطو و افلاطون بر «حاکمیت حکیمان» نظر داشتند.[6] یا اینکه فیلسوف بودن، شرط ضروری آن است. آیت الله جوادی به این مساله اذعان می کند: «صدرالمتألهین براى فقیهى که فیلسوف نباشد، ولایت قائل نیست، بلکه ولایت را براى فقیهى مى داند که جامع فقهین، فقه اکبر و فقه اصغر باشد؛ مانند امام خمینى رضوان الله علیه»[7]. بعید است که نام نبردن از امام خامنه ای، مفهوم خاصی داشته باشد؛ پس اگر برداشت آیت الله جوادی درست باشد، احتمالا آیت الله جوادی آملی، امام خامنه ای را فیلسوف می داند و یا اینکه نظریه ملاصدرا را قبول ندارد و یا اینکه امام خامنه ای را دارای ولایت نمی داند که بعید است؛ و یا در این مساله، نظام منسجمی ندارد.
آنچه از سخنان آیت الله جوادی در تبیین نظریه ملاصدرا برمی آید، التقاط مفرط ملاصدرا درباره ولایت فقیه است. او همانند فیلسوفان غیرمتألهی چون افلاطون و ارسطو، شرط تحقق ولایت برای فقیه را فیلسوف بودن می داند! یعنی تمام فقهای غیرفیلسوف شیعه، که دست به اعمال ولایت زده اند، طبق روال احکام اولیه اسلام، طاغوت بوده اند و نیز فقهایی که پیش از دستور مامون برای ترجمه آثار فلاسفه بی دین یونان شرکزده، اعمال ولایت کرده اند، طبق روال احکام اولیه اسلام، طاغوت بوده اند و جالبتر آنکه دین مورد نیاز فقها برای احراز ولایت، در غدیر خم کامل نشده است و غدیر خم واقعی، همان سقیفه و بیت الترجمه مامون خبیث بوده است. آیا ملاصدرا راه حل مناسبتری از مسیحیان معتقد به شرط غسل تعمید برای ورود به بهشت حتی برای مردم پیش از مسیح دارد؟ چون اگر حقیقتا فلسفه برای مدیریت جامعه شرط است، پس باید فقهای پیش از غدیر خم کذایی و بیت الحکمه! مامونی، آن را می داشتند، وگرنه مشکل خودشان است که مامون دیر به داد حکما و فقها رسیده است.
در ابرنقد ملاصدرا/۲؛ فقر ملاصدرا در ابرهستی شناسی (هستی شناسی استراتژیک) تبیین می شود و سپس به ابرفقر یا فقر حیاتی شخصیت ملاصدرا پرداخته خواهد شد، و پیامدهای سنگین ناشی از آن تبیین خواهد شد.
مطالب مرتبط: ابرنقد ملاصدرا 2، ابرانسان شناسی؛ و نیز ابرتحلیل انسان شناسی عرفانی و نقد حافظ و نیز نقد استراتژیک منطق و فلسفه و نیز ابرطبیعیات، "انقلابی اسلامی" در تولیدعلم. این هم نشانی همه مطالب تولید شده در حوزه ابردانش.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[1]. امام خمینی در پاسخ به سوال حسنین هیکل در تاثیر پذیری از افرادی غیر از رسول الله و امام علی علیهما السلام و قرآن شریف، می گوید: «من نمىتوانم به اين سؤال الآن جواب بدهم. احتياج به تأمل دارد. كتابهاى زيادى ما داريم؛ شايد بتوان گفت در فلسفه، ملاصدرا ...» صحيفه نور، ج 5، ص 271.
[2]. «چنان به عمق اصطلاحات و اعتبارات فرو رفتم و به جاى رفع حُجب به جمع كُتب پرداختم كه گويى در كون و مكان خبرى نيست جُز يك مُشت ورق پاره كه به اسم علوم انسانى و معارف الهى و حقايق فلسفى طالب را كه به فطرت اللَّه مفطور است از مقصد بازداشته و در حجاب اكبر فرو برده. اسفار اربعه [ملاصدرا] با طول و عرضش از سفر به سوى دوست بازم داشت نه از فتوحات [ابن عربی] فتحى حاصل و نه از فُصوص الحِكَم [ابن عربی] حكمتى دست داد، چه رسد به غير آنها كه خود داستان غمانگيز دارد!» صحيفه نور، ج 20، ص 165. مسلما این سخنان تعارف و تواضع نیست؛ اگر چنین بود باید می فرمود که انقلاب اسلامی و جبهه و جنگ و فریاد برای مستضعفین هم ایشان را از دوست باز داشته است؛ در حالیکه تقرب، تنها و تنها در گروه تلاش خالصانه برای شناخت وظیفه و عمل به آن است و عمل به وظیفه، هرگز نمی تواند کسی را از دوست باز بدارد.
[3]. ملاصدرا به صورت طفیلی، مجمل و احیانا مبهم، مطالبی را در حوزه اندیشه سیاسی گفته است؛ اما به هیچ وجه نمی توان ایشان را اندیشه مندی در حوزه سیاست دانست، که به طور نسبی، حق اندیشه سیاسی اسلامی را ادا کرده باشد. البته برخی سعی زیادی برای اثبات نظریه سیاسی برای صدرا کرده اند که با مطالعه دیدگاه های آنان، مانند آقای لکزایی، بیشتر به جهت عکس ادعای آنان می رسیم.
[4]. حتی فرمولی که علامه مطهری و علامه مصباح در انسان شناسی دارند، فرمول ناقصی است، فرمول مشهوری که تقریبا مبنای تحلیل همه متفکران اسلامی، به جز برخی از صوفیان است؛ یعنی مدل «فکر، قلب و بدن». در این فرمول، فکر می اندیشد و قضیه کاذب یا صادق را تشخیص می دهد، با ضرورت بالقیاس، به لزوم انجام آن پی می برد، قلب برای تحقق آن انگیزه تولید می کند و شوق مضاعف به وجود می آید، آنگاه با دخالت اختیار، عمل یاد شده انجام می شود. می بینیم که نقش روشنی در این فرمول به عقل (امام درون) داده نشده است. تمثیلی هم که آورده می شود، خودرویی است که چراغش نقش عقل (یعنی همان ذهنی در انسان شناسی استراتژیک، که محصولش گزاره صادق یا کاذب است) بازی می کند، موتور ماشین با تولید نیرو، نقش قلب را دارد و سامانه حرکتی و بدنه ماشین، نقش بدن را دارد. می بینیم که عقل (به معنای استراتژیک) یا همان امام و راننده ماشین، هیچ تعریف و جایگاه شفاف و فرمول بندی شده ای در این تمثیل ندارد.
[5]. آیت الله فیاضی: «ملا صدرا «حقیقت ایمان» را علم تصدیقی منطقی میداند... مرحوم صدر المتألهین در کتاب اسفار و تفسیرش، بارها درباره حقیقت ایمان اظهار نظر فرموده که ذیلاً به برخی از آنها اشاره میشود ملاصدرا، 1386 ق، ص 352 35 و 353. در کتاب اسفار، ایمان حقیقی را همان علم تصدیقی منطقی میداند و در عبارتی پس از بررسی و تعریف حکمت الهی، چنین میگوید: «ثم اعلم انّ هذا القسم من الحکمة الّتی حاولنا الشروع فیه هو أفضل اجزائها و هو الأیمان الحقیقی باللَّه و آیاته و الیوم الاخر ...» همان، ص 7.»
[6]. علامه مصباح در صفحه 23 از جلد دوم نظریه سیاسی اسلام در مجموعه آثارش (مشکات، چ. دوم) چنین می گوید: «در مکاتب فلسفی غیر دینی نیز بعضی از فیلسوفان قدیم یونان چون افلاطون ... می گفتند: حکومت باید به وسیله حکما ... اداره شود. پس از بین فیلسوفان غیر مسلمان و غیر الهی – یعنی آن کسانی که تابع ادیان آسمانی هم نبوده اند، توجه به مسائل معنوی و فضایل اخلاقی مطرح بوده است...».
[7]. به نقل از حمید پارسانیا در نشست «حكمت متعالیه و فلسفه سیاسی در ایران معاصر» 12 بهمن 1385، پژوهشكده علوم و اندیشهی سیاسی.