سرداراني كه به خاطر سهم خواهي سربار شدند
از آن نوجوان ۱۴ ساله پرسيدند تو در جنگ چه كردهاي ؟ گفت: «البته ما كاري نكردهايم، ما ضعيفيم ... هرچه هست كار خداست.» ما أصابَك مِن حسنة فَمِن الله نساء ۷۹. ميخواستم به سرداراني كه طلحه طلوع كردند و زبير از بين ميروند و هر روز برای فرار از لاحقه خود، به سابقه خود میگریزند، بگويم: كار بدي كه شما را از خودتان برماند به از كار خيري است كه شما را خودْشيفته كند۱.

اي كاش درك ذلّت يوم التلاق داشت مردي كه در ادامۀ خود باتلاق داشت ...
از آن تبختر و منياش نطفههاي نا مشروع فتنه بسته شد و اتفاق داشت
در گرگ و ميش فهم شما شكل ميگرفت و يك نفر كه نقد بر اين باتلاق داشت...
تأكيد كرد هان ! كه كسي شش هزار سال ركن نظام! بود وليكن نفاق داشت...
ميگويند كه سرنوشت را نميتوان از سر نوشت؛ اما ميتوان آن را با سر نوشت و خطوط پايانياش را بيسرنوشت و به سرنوشت سينهسرخان مهاجر و نخل هاي بي سر تعالي يافت.
چه تلخ و مخوف است داستان سرداراني كه سربار شدند. طلحه طلوع كردند و زبير از بين رفتند. فرشته۲ خطاب شدند و ابليس ادامه يافتند. صالح و طلحة الخير۳ بودند و طالح و شرّ شدند. اهل بيعت شجره۴ بودند و اولين كساني كه با علي بيعت كردند۵ و اولين كساني كه آن را انكار كردند۶ و شكستند و اولين جنگ را به علي (ع) تحميل كردند. و ۱۵۰۰۰ كشته، پشته كردند. امام و يارانش بر كشتۀ گريستند و فرمودند: «كاش ۲۰ سال پيش مرده بودم و چنين نميديدم»۷ . زبير پسر عمۀ علي و پيامبر بود و بر پسر عموي پيامبر شمشير كشيد و علي و يارانش بر كشتهاش آمدند، شمشير زبير را در دست گرفتند و مدتى بر آن گريستند و فرمودند: «با اين شمشير چه بسيار اندوهها كه از پيامبر دفع گرديد!»۸ زبير در ۱۲، ۱۵، ۱۶ و يا ۱۸ سالگى چهارمين يا پنجمين كسى بود كه مسلمان شد۹. از مهاجرين به حبشه و مكه بود. جزو ۴نفري بود كه عليه غصب خلافت همراه علي بود و سلمان فارسى ميگويد: «زبير در يارى رساندن به اميرمؤمنان(ع) از همه ما آگاه تر بود.»۱۰ و فاطمه فرمود: «يا علي اگر تو محذوري در عمل به و وصيت كفن و دفن شبانۀ من داري به پسر عمّهام زبير وصيّت كنم». در تمام جنگها شركت داشت۱۱ و نقطه نقطۀ تنش مجروح بود۱۲. و ...
«شما زمان رسول خدا چقدر مقرّري ميگرفتيد؟ به اندازۀ سايرين. به نظر شما علي بايد مثل پيامبر رفتار كند يا به شيوۀ عمر و عثمانهزار فاميل؟ طلحه و زبير گفتند ولي ما سوابقي داريم و خدماتي!! مولا فرمود اما به اعتراف خودتان سوابق و خدمات من بيشتر است۱۳». و چنين بود كه سرداران سپاه در جستجوي ويژهخواري، غلتيدند در دامن رقيب رهبر نظام. و معاويه اما بدش نميآمد كه رئيس جمهور علي در شام باشد، يا از اعضاي شوراي رهبري! اما چون علي نپذيرفت او هم لابد بنا به تشخيص مصلحت نظام اسلامي به سرداران سابق كه به سهم وزارت و ولايت كوفه و بصره نرسيدند، اشارت كرد۱۴ و آنان هم به سر دويدند. و مجمعي از مخالفان علي در آنجا جمع شدند و حتي قتل عثمان را به امام علي نسبت دادند!۱۵ و سرانجام به جرم قتل عثمان به توطئۀ مروان به قتل رسيد.۱۶ البته پيامبر اعظم و امام علي از بدعاقبتى طلحه و زبير آگاه بودند و چنين فرجام بدي را هم به خود آنان و هم به ديگران خبر داده بودند.۱۷

شمر بن ذيالجوشن از سرداران امام علي ع در جنگ صفين بود و به مقام جانبازي نائل شده بود و اي كاش آن ضربه كاريتر بود و شمر هم ميشد سردار شهيد امام علي، اما نشد و شد قاتل امام حسين ع . چون در دوران توسعۀ اقتصادي و جغرافيايي و تجملگرايي جناب عثمان، چرب خورده بود و حرام زير پوستش جمع شده بود. و البته كه حرامخواري زرد و سرخ نيست. وقتي نظام اقتصادي غير اسلامي و عدالتگريز شد ... .
عمر سعد در پي آن همه نصيحت امام زمانش ميدانست كه فرزند رسول خدا را ميكشد و با حجت زمانش مخالفت و مقاتلت ميكند اما دنيا ! دنيا !
به قول سلمان فارسي ديگر چه كسي بلندمرتبهتر از زبير؟ نه هاشمي سردار سازندگي، نه شاهرودي سردار قضايي، نه رضايي سردار نظامي، نه زارعي سردار انتظامي و نه سردار بزرگ انديشه، آقاي مصباح، همهشان بدون اطاعت محض از مولا خامنهاي ، از طلحه هم طالحترند و از زبير هم از بينرفتنيتر.
اينان اگر قرار باشد دچار نخوت شوند، هرگز گذشتهشان در سطحي نيست كه خدا به آنان خطاب ملك كند و اگر خود را در سطحي بدانند كه در برابر حرف ولي امر، حرفي و اعتراضي داشته باشند به شرك در ربوبيت تشريعي دچار شدهاند، مثل شيطان: «و أمّا الحوادث الواقعة فارجعوا إ لي رواة أحاديثنا فإنّهم حجتي عليكم و أنا حجةالله عليهم الرادّ عليهم كالرادّ علينا و الرادّ علينا كالرادّ علي الله و هو علي حدّ الشرك.»
به دليل برخي برداشتهايي كه از مقاله شده است، مطالبي را تأكيد ميكنم
خداوند به پيامبرش ميفرمايد: «لئن أشركت ليحبطنّ عملك زمر ۶۵» اگر شرك بورزي قطعا قطعا اعمال خوب گذشتهات تباه ميشود. يا «و لو تقوّل علينا بعض الأقاويل لأخذنا - منه باليمين - ثمّ لقطعنا منه الوتين حاقّة ۴۴ تا۴۶ اگر مطالبي به ما ببندد قطعا با دست قدرت (دست راست) او را ميگيريم و قطعا رگ گردنش را ميزنيم!
شما ببينيد چقدر لحن عتاب آلود است! واقعا آدم ميلرزد. ميترسد و گريهاش ميگيرد. آخر مگر پيامبر چه كرده است؟ به آيات دوم نگاه كنيد كه پيامبر حتي مخاطب هم فرض نشده و انگار خدا اين تهديدها را با ديگران در ميان ميگذارد. راستش دل آدم ميسوزه :آخه خداي مهربان! چرا به خودش نفرموديد . حالا فرض كنيد خدايمان يك عكس هم از محمّد صلّي اللّه عليه و آله ميزد كنار اين مطلب. چه ميشد؟
آيا اين كار به معناي مشرك خواندن و ابوجهل خواندن پيامبر بود؟ مسأله خطير است. دلسوزي براي پيامبر هم عين جهل است. دلمان براي خودمان بسوزد!
ما با استناد به همين شيوه و با تمسّك به فرمودۀ حضرت صاحب الزمان عج گفته ايم اگر هر كسي بخواهد مطيع خامنهاي نباشد و الراّد - رد كننده- عليهم باشد چه سردار انديشه، مصباح عزيز باشد ، چه هاشمي و چه ... دچار شرك شده – ... و هو علي حدّ الشرك - امّا ما نگفتيم كسي مشرك است. به بيان منطقي، جملۀ شرطيّه هيچ مسألهاي را ثابت نميكند. بويژه كه همين ساختار را خداوند با هزار برابر تهديد و تحقير نثار پيامبري ميكند كه شرك بورزد يا چيزي را از نزد خود، به خدا نسبت بدهد. و من با هزار برابر ادب!؟! عرض ميكنم كسي كه چيزي را به خدا يا پيامبر يا امام يا حجت خدا ببندد و يا حرف حجت خدا را در عمل يا نظر ولي آگاهانه رد كنند ... . خدايمان به پيامبري چنين عتاب ميكند كه حتي ترك اولي هم نداشت حالا هاشمي و امثال او اگر هم معصومند، ترك اولي كه دارند . پس بهتر است به خدا ايراد بگيريم نه نويسندۀ اين مقاله. ضمن اينكه مقالۀ بنده هيچ چيزي را عليه كسي اثبات نميكند.
با علی بايد خوارج گونه شد؟
ــــــــــــــــــ پاورقیها: ــــــــــــــــــــــــ
۱ . سيّئة تسوؤك خير من حسنة تعجبك. امام علي ع .
۲. و اذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا إلا إبليس... . بقرة ۳۴
۳. ابن الحسن على بن ابى كرم ابن اثير، اسدالغابة، ج ۳،ص ۵۹
۴ . آيات ۱۰ و ۱۸ سوره فتح
۵. پيغمبر و ياران، ج ۲، ص ۴۲ و ج ۳، ص ۴۰ به نقل از تاريخ يعقوبى، ج ۲، ص ۱۴۷.
۶. نهج البلاغه، خطبه ۳۱
۷. على بن ابى كرم ابن اثير، اسدالغابة، ج ۳، ص ۶۱
۸. پيغمبر و ياران، ج ۳، ص ۴۸ و ۴۹ به نقل از تاريخ يعقوبى، ج ۲، ص ۱۷۲
۹. اسدالغابه، ج ۲، ص ۱۹۶ و ۱۹۷
۱۰. بحارالانوار، ج ۲۲، ص ۳۲۹
۱۱. الطبقات الكبرى، ج ۳ص ۱۰۲ و ۱۰۴
۱۲ . اسد الغابه، ج ۲، ص ۱۹۷.
۱۳ . بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۶.
۱۴ . نامۀ خاص معاويه به زبير:بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۵ و ۶.
۱۵ . نهج البلاغه، نامه 45 و خطبه ۱۷۴
۱۶ . على بن ابى كرم ابن اثير، اسدالغابة، ج ۳، ص ۶۱
۱۷. بحارالانوار، ج ۳۲، ص ۵