نگاهی به جهان بینی حافظ در نگاه آیت الله خامنه ای
درآمد: سخن ما در نقد حافظی نیست که در برزخ است، در تحلیل حافظی است که از دیوانش می توان شناخت. شواهد قابل قبول در دست است که حافظ در یک دوره عمرش اسیر می و ماهرو بوده است. و به این فسوق، تجاهر و تفاخر هم می کرده است.
الف. برخی معتقدند که حافظ فردی فرصت طلب و ریاکار بوده است و پسربازی اش را پشت نام دین و قرآن و برخی اصطلاحات و مضامین عرفانی پنهان کرده است و البته دائما دم از سالوس ستیزی زده است.
ب. برخی هم می گویند که حافظ در برزخ همواره عشق پسران ماهرو و عشق به ارزشهای والا بوده است و دائما بین پسر و پسرآفرین سعی و صفا می کرده است.
ج. برخی هم سراسر عمر حافظ را بچه بازی و زن بازی و میگساری بی مبالاتی به دین و بی تعهدی در گفتار می دانند؛
د. برخی نیز حافظ را سراپا عرفان و قرآن می شمارند که البته شاید بی ارتباط با ادعای خود حافظ نباشد: هر چه کردم همه از دولت قران کردم.
دیدگاه امام خامنه ای درباره حافظ: اما امام خامنه ای می فرمایند که حافظ پس از دوره عشق مادی، به عرفان رسیده است. لذا مدعیان عرفان حافظ در همه عمر و همه دیوانش را افراط می شمرند و هم آنان که حافظ را یکسره اسیر عشق مادی و تمتعات دنیایی می دانند. امام خامنه ای می گویند، شواهد و قرائنی هست که حافظ دل در گروه می و مه جبینان داشته است، اما در ادامه، منقلب شده است و عارفانه به وصال حق رسیده است. ایشان برای ادعای خود دلایلی ذکر کرده اند که در ادامه می آید. این سخنرانی در کنگره حافظ شناسی در سال 1367 مطرح شده است نه الان که سال 1391 است.
گله گزاری از منتقدین حافظ: «وجود این قبیل اشعار را که در سراسر دیوان حافظ پراکنده است و ندای یک عرفان والای مصفای غیبی را می دهد، ندیده می گیرند و می گویند این آدم به خدا و قیامت و دین معتقد نبوده است. شبیه همین جفا، شاید یک مرحله پایینتر، جفای کسانی است که علی رغم این همه شعر عرفانی و این همه شعر اخلاقی در دیوان حافظ، جهان بینی او را جهان بینی شک و بی خبری و بی اطلاعی از غیب و معرفت جهانی و انسانی معرفی کرده اند و او را یک انسان معتقد به دم غنیمتی و دمدمی مزاجی و اسیر شهوات روزمره زندگی و نیازهای پست و حقیر مادی دانسته اند.»
بلاشک حافظ عارف شده است: «بنده جهان بینی حافظ را جهان بینی عرفانی می دانم. بلاشک حافظ، یک عارف است. البته وقتی ما می گوییم او یک عارف است، منظورمان این نیست که از اولی که رفت مکتب و از مکتب آمد بیرون، یک عارف شبیه بایزید بسطامی بود تا آخر عمرش. بلکه مردی بوده که هفتاد هفتاد و پنج سال عمر کرده است و اگر سی سال آخر عمرش را هم با عرفان گذرانده باشد، خوب، یک عارف است. عرفای بزرگ هم از اول بسم الله زندگیشان که عارف نبودند. بالاخره یک دورانی را گذرانده اند یا دوران عادی را و یا دوران کسب و تجارت را و یا دوران علم و تحصیل و فضل و یا حتی دوران فسق و فجور را. یک مرتبه هم به خاطر حادثه ای یا به خاطر هر دلیلی، به معنویت و نور راه پیدا کرده اند و عارف شده اند. ما می گوییم حافظ عارف گشته به وصال حق رسیده و از دنیا رفته است۱.»
جهان بینی حافظ عرفانی است: «جهان بینی حافظ آنچنان که به عنوان جهان بینی او می شود معرفی کرد و سخن آخر حافظ است بدون شک جهان بینی عرفانی است.»
جواب اشکال زبان شعر حافظ: «ممکن است سؤال کنید که اگر او عارف بوده، چرا به این زبان حرف زده است. پاسخ این است که این زبان، زبان رایج عرفا و متذوقین اسلام از زمان محی الدین عربی تا زمان حافظ و از زمان حافظ تا امروز بوده است.»۲
حافظ عشق مجازی هم داشته است: «من ادعا نمی کنم که همه شعر حافظ در سراسر دیوانش شعر عارفانه است، بلکه به عکس، من این را هم یک افراط می دانم که ما حتی شعرهای واضحی را که هیچ محمل عرفانی ندارد، عارفانه بدانیم:
گر آن شیرین پـسر، خونم بریزد دلا چون شیر مادر، کن حلالش

این ۳ را دیگر نمی شود گفت که عرفان است. نمی شود گفت که جعفر آباد، روح انسانی است و مصلّا، فیض ازلی است. جعفر آباد و مصلّا در شیراز موجود است، و یا مثلا؛ خوشا شیراز و وضع بی مثالش»
برخی از اشعار مطلوب عرفا هم محمل عشق مادی دارد: «بعضی از اشعاری که عرفا از آن زیاد استفاده می کنند اشعاری هستند که می تواند به معنای ظاهری، عشقی مادی به حساب بیاید. در دوره ای از عمرش، شاعر این طور حرف زده است. به نظر من، هر دو طرف تحلیلهای اغراق آمیز می کنند. مبالغه است که ما بگوییم تمامی اشعار حافظ به تعبیری بالاخره به دین و عرفان و قرآن مربوط می شود. هیچ اصراری نیست که ما بیاییم همه اشعار او را به این معنا حمل کنیم. آنکه با شعر آشناست می فهمد که چنین نیست.»
عشق اولین و بارزترین مظهر جهان بینی عرفانی حافظ: «اولا بارزترین مظهر این جهان بینی در کلام حافظ، عشق است و این بدان خاطر است که بشر در راه طولانیی که درمراحل سلوک دارد تا به لقاء الله برسد، این سیر از منزل یقظه شروع می شود و این منازل، جز با شهپر عشق امکان ندارد که طی شود. بدون محبت و بدون عشق و جذبه عاشقانه، هیچ سالکی نمی تواند این طریق را پشت سر بگذارد. لذا در جهان بینی عرفانی و درمکتب عرفا، عشق و محبت جایگاه بسیار برجسته ای دارد و در دیوان حافظ هم این معنا موج می زند:
طفیل هستی عشقند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری»
یک استبعاد برای نفی عارف بودن حافظ: «این، نفس یک عارف است. امکان ندارد کسی بدون پایه والایی از عرفان، این گونه سخن بگوید.
وحدت وجود بحثی عرفانی در کلام حافظ: «در مباحث عرفان نظری، وحدت وجود که یکی از اصلی ترین مباحث عرفان است در کلمات حافظ، فراوان دیده می شود.
هر دو عالم یک فروغ روی اوست گفـتمت پیدا و پنـهان نیـز هم»
حیرت از مباحث عرفانی حافظی: «یکی دیگر از مباحث عرفانی موجود در مکتب عرفا »مسئله حیرت» است. همان چیزی که متأسفانه در کلام کسانی که حیرت عارف را درک نکرده اند به «شک» تعبیر شده است. شک یعنی تردید در ریشه قضایا، در حالی که این غیر از حیرت عارف است...»
بی اعتنایی به دنیا از مباحث عرفانی است: «بی اعتنایی به دنیا دید عارفانه است. اینکه تعبیرات مربوط به بی اعتنایی را مربوط به رندی او بدانیم درست نیست... بی اعتنا به دنیا، مال آن انسان مستغنی است و مستغنی ۴کسی است که دلش با خدا آشناست:
غـــلــام هــــمـــت آنــم کـــه زیــــر چـــــــرخ کبـــــود ز هــــر چـــه رنـگ تـعـلق پـــذیــرد آزاد اسـت
درین بازار اگر سودی است با درویش خرسند است الهی منعمم گردان به درویشی و خرسندی
این مال یک آدم رند و عرقخور پلاس در خانه عرق فروش نیست. آن چهره زشتی که بعضی از حافظ ترسیم می کنند، مال یک عارف پاکباخته نیست.»
سوء ظن به استدلال، نشان عرفان حافظ: «از جمله خصوصیات عارفانه حافظ در دیوانش، سوء ظن او به استدلال است که این مال عرفاست: که کس نگشود و نگشاید، به حکمت این معما را»
سالوس ستیزی نشان عرفان: «سالوس ستیزی حافظ هم از همین قبیل است ؛ بحث عرفانی است. یکی از بیت الغزلهای دیوان حافظ، سالوس ستیزی است. خواجه دشمن نفاق و دورنگی است و تزویر در هر کس که باشد چه در شیخ، چه در صوفی، چه در امیر، برای او فرق نمی کند. با تزویر مخالف است. این هم ناشی از همان دید عرفانی است:
گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود تا ریا ورزد و سالوس، مسـلمان نشود
این حرف یک عارف است و زبان و نفس حافظ، زبان و نفس یک عارف است. راست هم می گوید. اصلا اسلام یعنی تسلیم در مقابل پروردگار و محو شدن در او و امر او، با تزویر و ریا که شرک است نمی سازد. آزادگی ای که در حافظ مشاهده می شود، ناشی از همین بینش عرفانی است.»
شخصیت حافظ: «حافظ به هیچ وجه آن رند میکده نشین اسیر می و مطرب و مه جبینان که بعضی تصویر کرده اند، نیست و باز تکرار می کنم که منظور من از حافظ، آن شخصیتی است که از حافظ در تاریخ ماندگار است. یعنی آن بخش اصلی و عمده عمر حافظ که بخش پایانی آن است. نمی گویم که در طول عمرش این نبوده، شاید هم بوده است، البته قرائنی هم بر این معنا دلالت می کند، اما حافظ لا اقل در ثلث آخر زندگیش یک انسان وارسته و والا بوده است.»۵
حافظ آدم تحصیلکرده ای بوده است: اولا یک عالم زمانه است، یعنی درس خوانده و تحصیلکرده و مدرسه رفته است.»
حافظ وابسته به فرقه ای از متصوفه نبوده است: «در اینکه وابسته به فرقه ای از متصوفین هم نیست، شاید شکی نباشد. یعنی هیچ یک از فرق متصوفه، نمی توانند ادعا کنند که حافظ جزو سلسله آنهاست، زیرا برای او هیچ مرشدی، شیخی، قطبی بیان نشده و بعید هم به نظر می رسد که او قطبی و شیخی داشته باشد و در این دیوان که از افراد زیادی در آن سخن رفته است، از آن مرشد و معلم سخنی نرفته باشد. البته در اشعار او اشاره ای است به اینکه بدون پیر، راه عشق را نمی توان طی کرد:
به راه عشق منه بی دلیل راه قدم که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد۶
سه نکته از نویسنده وبلاگ
الف. نه تنزه و نه تنجس زبانی، هیجکدام دلیل تنزه و تنجس فرد نیست: گاهی هست که انسان در حوزه زبان، دارای یک تنزهی هست که در حوزه رفتار فاقد آن است و حتی ممکن است گاه برعکس هم باشد. منظور آن است که، نه تنزه زبانی و استفاده از برخی مضامین عرفانی دلیل قطعی برای عارف بودن است نه تنجس زبانی و دم از عشق پسر زدن، دلیل قطعی برای آلودگی به گناه شهوترانی با پسران است. البته قرینه نسبتا خوبی است.
ب. در سخنرانی امام خامنه ای آمده (که خود ایشان می فرمایند به دلیل تنگنای وقت، استعجالا مطالبی را برای ارائه تنظیم کرده اند) دلیلی بر عارف بودن حافظ نیامده است؛ بلکه فقط قراین و استظهاراتی بر آن ذکر شده است و نیز چندین استبعاد بر نفی عرفان از ایشان. البته ادعای عارف بودن حافظ، صراحتا و مکرر ذکر شده است، اما سخن ما بر سر دلیل است.
ج. یک نکته دیگر که نباید فراموش شود، این است که اگر نخبگان اجتماعی، ادبی و ... را مورد بی مهری قرار دهیم و هر کس را به دلیلی حتی موجه، از خود برانیم، هم از وزن واقعی یک نخبه در جامعه محروم شده ایم و هم اینکه وزن جبهه دشمن را با هل دادن این نخبه به سوی آنها، سنگین کرده ایم؛ یعنی دو باخت به دست آورده ایم. البته گاهی خطر انطواء و در خودگرفتن یک فرد یا جریان به قدری زیاداست که باید برخورد صریحی با مساله کرد. یا دست کم صدای مخالفی هم در میان باش که به یکباره چنین کسی الگوی جامعه نشود. اینک بخش هایی از این سخنرانی تاریخی و زیبا که در مورد شخصیت حافظ و جهان بینی وی است؛ بخش بسیار زیبایی از این سخنرانی در تحلیل شعر و عناصر شعری حافظ بوده است که به دلیل عدم مناسبت با هدف مقاله، ذکر نمی شود.
مطلب مرتبط: تحلیل استراتژیک انسان شناسی عرفانی و نقد حافظ
ــــــــــععععععععععععععععععععععععععــــــــــ
۱. بنابر این نظر، به طور طبیعی انتظار است که حافظ چندین غزل جانانه را به شکرانه توبه و این عنایت عظیم الهی و واقعه حیاتی زندگی اش و نجات از حضیض شهوت رانی به اوج عرفان سروده باشد. باید دیوان حافظ را با این نگاه هم بررسی کرد و البته احتمال دارد که آنچه در دیوان حافظ است، همه اشعار حافظ نباشد.
۲. ظاهرا راز زایش این زبان هم دو چیز است؛ الف. تاثیر و پیشگامی شعر عربی بر فارسی که معمولا آلوده به شراب و زن بوده است؛ ب. و نیز اینکه برخی از شاعران بزرگ ما در ابتدا هوسران و اهل شهوت بوده اند و چنانکه گفته شده است، بعدا منقلب شده اند، اما به هر دلیل، واژه ها و مضامین شان را توبه نداده اند؛ بلکه همان واژه های آلوده را در معنای دیگری به کار برده اند؛ که به نظر می رسد از منظر ادبیات اسلامی، لطفی نداشته باشد. البته دلیل قطعی بر انقلاب هویت اینها به معنای اسلامی هم شاید وجود نداشته باشد؛ چون توبه واقعی تا مغز استخوان آدم را عوض می کند و به هر چه مربوط به دوران جهنمی زندگی بوده، به غایت نفرت می نگرد.
۳. ابیاتی از ادامه غزل:
خوشا شیراز و وضــع بیمثالــــش خـــداونـــــــدا نـــگــه دار از زوالـــش
به شـیراز آی و فیــض روح قـدسی بــجــــوی از مــردم صاحـب کمـالش
صـبا زان لولـی شنگول سـرمست چـه داری آگهی چـون است حـالش
گر آن شــیرین پــســـر خـونم بریزد دلـا چون شــیـر مــادر کـن حـلـالش
مـکن از خــــواب بیـــدارم خــــدا را که دارم خـلوتـی خـوش با خیـالش
چـرا حافظ چو میترسیدی از هجر نکــــردی شـکــــر ایـام وصـــالـــش
به نظر می رسد که این ابیات نیز در عشق مجازی و پسربازی باشد:
ای نازنین پـــــســر تو چه مذهب گرفته ای که ت خــــــــون ما حــلال تر از شیر مادر است
بگشــــــا بـــــند قـــــبا تا بگشـــاید دل من که گشـــــادی که مرا بود ز پـهــــــــــلوی تو بود
فــــدای پیـــــراهن چـــاک ماهــــرویان باد هزار جـــــــــامه تقــــــــــوی و خرقه پرهـــــــــیز
چو پـــــیراهـــــــن شــــوم آسوده خــــــاطر گرت همـــچون قـــبا گیـــــــــــرم در آغـــــــوش
چــــارده سـاله بتــی چابک و شیرین دارم که به جان حلقه به گوش است مه چارده اش
دلبرم شـاهد و طفل است و به بازی روزی بکشـــــد زارم و در شــــــــرع نباشد گنهــــش
۴. در این اشعار، حافظ خود را غلام همت آن آزادگان معرفی می کند نه اینکه بگوید من آزده ام. یا در شعر دوم می گوید که خدایا! مرا از وضع فعلی به وضعیت درویشان خرسند برسان؛ نه اینکه خودش درویش خرسندی باشد. باید دید در آن اشعار عشقی مربوط به دوران هوسرانی حافظ، بی اعتنایی به دنیا ذکر شده است یا نه؟ چون بی اعتنایی هم بر اساس عشق مجازی است و هم در پی عشق حقیقی.
۵. اگر واقعا حافظ از ابراز گرایشهای عشقی مجازی اش توبه کره باشد، که ان شاء الله چنین بوده است، باید برای پرسشهای منطقی زیر، پاسخی پیدا کرد:
الف. چرا این اشعار هنوز در دیوان حافظ هست؟ آیا او توصیه به حذف آن کرده بود و گلندام گوش نکرده است یا اساسا این اشعار به حافظ بسته شده است و یا اینکه حافظ ...
ب. بسیار منطقی و ضروری بود که این حادثه عظمی و بسیار مهم یعنی حرکت از حضیض شهوتبارگی و میخوارگی به اوج عرفان را در چندین غزل جشن و شکرگزاری می کرد. براستی آیا غزلی توبه ای از حافظ در این باره وجود دارد؟
ج. شواهدی در دست است که حافظ در آخر پیری هم معرکه گیری کرده است؛ مثلا این غزلها را با وجود شواهدی بر شاهدبازی، و سروده شدن در دوران پیری و تجربه مندی حافظ:
پــیرانه سرم عشق جــوانـی به سر افــتاد وان راز که در دل بـــــنهـفـتم به در افتاد
گر جــان بدهــد سنگ سـیه، لــعـــل نگردد با طـیـنت اصلی چه کند؟ بـد گـهر افـتاد
آن نیست که حافـظ را رنـدی بشد از خاطر کاین سابقه پیشین تا روز پسین باشد
پـدر تــجـربه، ای دل! تویی آخـــر ز چه روی طمع مهر و وفا زین پـــسـران می داری
۶. اینکه حافظ استادی در عرفان برای خودش معرفی نمی کند، و نیز شیخ و قطبی در تصوف؛ و از سویی می گوید که بدو استاد رفتیم و نشد، شاید بیشتر نشان عارف نبودن وی باشد تا عارف بودن وی.