متن تصويري است حجم مطالب خيلي زياد نيست.
 
سلام بر موعود مظلوم هزینه شده برای هاشمی

دنيا به دور شهر تو ديوار بسته است

هر جمعه را ه سمت تو انگار بسته‌است 

كي عيد مي‌شود كه تكاني دهم به خويش

هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است

وقتي غروب جمعه شود بي تو آفتاب

انگار بر گلوي خودش دار بسته است

مي‌ترسم آخرش تو نيايي و پر كنند:

در شهر شاعر ي ز جهان بار بسته است

به سوی ظهور دولت عدالت مهدوی یا بسوی دولت سفیانی و تخريب دولت اسلامي؟ برنامه‌اي كه جمعه دهم و هفدهم آبان ميزبان هاشمي بود. نه سواد مهدويت داشت نه عشق به امام زمان و انتظار و معنويت، از انصاف نبايد گذشت كه ايشان با همكاري يكي از مجريان در تخريب دولت اسلامي محبوب مردم و نائب امام زمان، هنر به خرج دادند. در برنامۀ اول براي جبران معنويت از دست رفتۀ برنامه به خاطر چهرۀ غير نوراني هاشمي، مصاحبۀ‌ بسيار جذاب مادر جبهه؛ خانم زهرا محمودي به طور متناوب پخش ميشد. مرد سياسي كار چقدر در برابر عظمت اين زن حقير بود!

 

پيرزن با چه عظمتي گفت: آن شهيد دست به خون خود آغشت تا بر عهدي كه براي حفظ حجاب و اسلام بسته است مهر بزند. لحظۀ بعد پيرمردي مي‌بيني با چهره‌اي درهم و نانوراني، بلكه با دختركان بزك كرده درنشسته و براي ظهور امام زمان! پاسخگوي شمارۀ كفش خود به آنان بوده و مهمتر از همه مستضعفين را قشر آسيب‌پذير شمرده و آنان را لاي چرخ "دور شدن از اهداف جوهري انقلاب" له كرده، مي‌بيني كه به برنامۀ بسوي ظهور افتخار! ميدهد. چه تناقضي!

از امام زمان، از ياور مستضعفان، از كسي كه فاصله دولت هاشمی از اهداف جوهري انقلاب و امام، دل مباركش را خون مي‌كند، از مادران و فرزندان شهدا خجالت نكشيديد كه هاشمي را براي بسوي ظهور دعوت كرديد؟

 مگر اين مرد براي شعار محوري اسلام و امام زمان و  انقلاب كه همانا عدالت است، جز بُعد و مهجوريت چه كرده است؟

اگر او و خاتمي از اهداف انقلاب يعني ظهور امام زمان عجل الله تعالي فرجه دور نشدند پس دولت احمدي نژاد چطور اهداف انقلاب و ارزشها را (به فرمايش مقام معظم رهبري) احيا مي‌كند. مگر دوم خرداد پاسخ مردم به فاصلۀ انقلاب از سوم خرداد از سوي هاشمي نبود؟

مگر سوم تير پشت كردن آشكار مردم به همۀ اصلاح طلبان پشت سر هاشمي و گام بزرگي "به سوي ظهور" و به سمت احياي ارزش‌هاي اسلامي و انقلابي نبود؟ آيا ما را از پايان مدارا با عدالت و دولت محبوب مقام ولايت مي‌ترسانيد؟ شرم بر شما! ما را برا "جنگ احزاب" آفريده‌اند.

خانم زهرا محمودي: شهادت بچه ها را زياد ديدم. چندتاشان سرشان روي زانوي من بود كه شهيد شدند. پسرم علي آقا خيلي آرزو داشت كه شهيد بشود... آن موقع كه خبر شهادتش را دادند گريه نكردم. اشكم نمي آمد. هنوز هم مي گويم كه علي آقا براي خدا رفته و هدفش خدا بوده. ولي مادر دلش مي سوزد. دروغ مي گويد هر مادري كه بگويد بچه ام شهيد شد ولي دلم نسوخت. جگر آدم آتش مي‌گيرد. اما تحمل ميكنم. وقتي كه جنازه اش را آوردند هم اجازه ندادند با جنازه اش خداحافظي كنم. پيچيده بودند توي نايلون كه من نبينم. مي گفتند بچه ام ۷ تكه شده بود:

از خرمشهر آمديم بيمارستان جندي شاپور اهواز. رفتيم بالاي سر جواني كه تركش به شكمش خورده بوده و دستش را هم نارنجك زده بودند و دست فقط به دو تا رگ آويزان بود. گفت مادرجان، من پيغامي دارم كه روز قيامت جلوي شما را مي گيرم و ازت مي پرسم كه پيغام مرا رساندي يا نه. معلم مدرسه بود. گفت كه او و بقيه همرزمان براي حجاب زن هاي ايراني جنگيده اند. براي اسلام و براي قرآن. و از من خواست (نه از هاشمي) كه هر جا بروم از خانم ها بخواهم كه به احترام خون شهدا و همه آنهايي كه در جبهه جنگيدند، حجاب شان را حفظ كنند.

وا اسفا !!!

يك ورق كاغذ خواست. علي آقا كاغذ را نگهداشت و او هم با دست سالمش روي كاغذ نوشت و به ما نگاه كرد و گفت. امضا هم مي كنم. دستش را زد روي خون شكمش و زد روي كاغذ و گفت. امضا از اين بالاتر مي خواهي؟

به گزارش خبرنگار خبرگزاري ايسنا رييس مجمع تشخيص مصحلت نظام، در جلسۀ روز شنبه مجمع كه با آخرين حضور خاتمي به عنوان رييس‌جمهور همراه بود، گفت: مطمئن باشيد تاريخ ايران زحمات، تلاش‌ها و صداقت‌ها و تحمل‌هاي آقاي خاتمي را فراموش نخواهد كرد؛ آقاي خاتمي برگ زريني در تاريخ ايران و انقلاب اسلامي است: دست دادن برگ زرين با خانم مائوريتزيا ايتاليايي:اين آدرس

خانم زهرا محمودي: سمت آبادان راحت تر بود. يك شب آبادان بوديم. عراقي ها تا صبح كوبيدند. من با خودم يك پتو برده بودم. يكي از رزمنده ها زن و بچه نوزادش را آورده بود. يك اتاقك بهشان داده بودند كه كف اتاقك هيچ چيز نبود. زمين خاك و خالي. فقط يك گهواره كوچك بود و زن روي زمين، چادرنمازش را انداخته بود. پتويم را برايشان بردم كه شوهرش گفت مادر، ما را آلوده به دنيا نكن. پتو را نگرفت.

بچه ها ياد دادند كه چطور از اسلحه استفاده كنم. شش تا عراقي را هم كشتم. صدام براي سرم جايزه گذاشته بود.